نوشته های وبلاگ
بیداری پنجشنبه سی ام آذر ۱۴۰۲ 2:44 توسط انار  | 

سلام.

به مامانم گفتم برقا رو خاموش کنید تا علی بخوابه.

الان همه خوابیدن، به جز من و زهرا و علی.

چرا؟

برا که تلویزیون روشنه، شبکه نسیم، برنامه بگو و بخند و کنترل هم پیدا نیست.

علی داشت بغل مامانم خوابش میبرد که پیام بازرگانی گذاشت و بعدشم این برنامه شروع شد.

منم تا علی نخوابه نمیتونم بخوابم، براکه یه وقت میاد معصومه رو له میکنه.


برفک چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ 23:27 توسط انار  | 

سلام.

زبون معصومه برفک زده. داره لباشم میزنه.

فردا برای وزن و قد باید بریم بهداشت.

ظهر هم باید بریم برای معاینه گوشش.

همونجا باید به دکتر نشون بدیم زبونش رو دارو بده.

شاید یکی از دلایل شیر به گلو زدنش همین برفک دهنش باشه.

تو نت نوشته بود اگه درمان نشه لوزه هاشم درگیر میشه.


آشپز باشی چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ 1:58 توسط انار  | 

سلام.

دیشب بچه مردم پلو مرغ درست کرده بود. برا منم یه بشقاب آورد. انقدر خورشتش خوشمزه بود که کیف کردم.

امشبم کوکوی مرغ آورده بود. زندایی و دختر داییم و مامان و مامان بزرگشم بودن.

اونم خیلی خوشمزه شده بود.

به مامانش میگم نگاه کنید چه طور پسرتون رو بار آوردم.

به آبجیا هم میگم شوهراتون رو بفرستین پیش بچه مردم آشپزی یاد بگیرن، برا غذا زنگ نزنن که برین خونتون. 😂


برچسب‌ها: بچه مردم# غذا

سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲ 14:17 توسط انار  | 

سلام.

میزان شباهت یاسمین، به نرگس به قدریه که گوشی نرگس قفل صفحش چهرشه.

با چهره یاسمینم باز میشه


ده روزگی دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ 8:53 توسط انار  | 

سلام.

دیروز روز دهمم بود، اما چون روز شهادت بود، مامانم گفت فردا کاچی خورون راه میندازیم.

دیشب عروس سر و کمرم رو بست. الان کلی دارو روی تشک ریخته.

تو داروی سر باید حنا هم اضافه میکردن، اینهمه رو سر باشه ولی رنگ نگیره؟ حیفه.

+صبح برا نماز بیدار شدم، ولی به خاطر کلم نمیشد وضو بگیرم. هر جای خونه رو هم فکر کردم برم فرش رو بزنم بالا و تیمم کنم، یادم میومد علی آقا دیش کرده. نماز صبح نخوندم.


خدا رحم کرد. شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ 18:47 توسط انار  | 

سلام.

دیشب وقتی خواب بودم یهو با صدای خس خس معصومه بیدار شدم، زهرا هم بیدار بود سریع اومد. نمیدونم آروغش یا آب دهنش گیر کرده بود و داشت خفه میشد. سریع برگردوندیمش و پیشانیش رو ماساژ دادیم، خوب شد.

امروز نشسته بودم و داشتم شیرش میدادم، یهو شیر زد به گلوش.

سریع برگردوندمش و زدم به پشتش. دیدم خوب نشد، کبود شده بود و دست و پاش سیخ شده بود.

دادمش به مامانم. مامانم میزد به پشتش. منم جیغ میزدم و گریه میکردم. به بچه مردم گفتم زنگ بزن اورژانس. تا اومد زنگ بزنه، مامانم گفت نفسش برگشت.

مردیم و زنده شدیم هممون.

نشستم، یهو کمرم به درد اومد.

ازون موقع هم مثل مرده ها بی حال افتادم. همشم نگاه میکنم ببینم نفس میکشه یا نه.

+خدایا اگه یه وقت نا شکری کردم، غلط کردم. بچه هام طوریشون نشه.


برچسب‌ها: پیازچه

درگیری جمعه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۲ 23:12 توسط انار  | 

سلام.

علی پریروز تب داشت، اسهالم بود.

بردش بندی، تبش قطع شد.

اسهاله و سوخته.

کرم و پودر و هیچی هم تاثیر نداره.

هوا هم انقدر سرده که نمیشه پوشکش نکرد و بردش دستشویی.

سر پوشک عوض کردن انقدر گریه میکنه که دلم کباب میشه.

معصومه هم یه ذره شیر میخوره، همون موقع شکمش کار میکنه.


برچسب‌ها: تربچه و پیازچه# بیماری

جمعه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۲ 10:57 توسط انار  | 

سلام.

دیشب بابای بچه مردم با خانومش اومدن.

علی با بابا بزرگش دوست شد، از بس بهش شکلات داد.

شبم رفتن خونه ما خوابیدن.

+صبح علی باز دلش برا بغلم تنگ شده بود، اومد بغلم خوابید، معصومه رو هم زهرا کشید طرف خودش.

موندم خونه خودمون چطوری میخوان بخوابن.


بدو دو چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ 0:6 توسط انار  | 

سلام.

مامانم معصومه رو گذاشت روی پای علی که لالایی بده. زهرا هم داشت فیلم میگرفت.

علی پا شد کفشاش رو آورد، یکی یکی مامانم داد پای معصومه.

یهو علی واستاد بالا سرش، میگه بدو دو.(بلند شو)

خیلی صحنه خنده داری بود. خیلی خندیدیم.

+الان اینطوریه، بچه همش دست زهراست، فقط برا شیر میگیرمش.

دو روز دیگه برم خونمون سختمه 😬


برچسب‌ها: تربچه و پیازچه# حرف زدناش

حلقه گمشده سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۲ 19:4 توسط انار  | 

سلام.

حلقم گمشده.

قبل رفتن به بیمارستان، در آوردم گذاشتم رو میز مطالعه بچه مردم.

الان نیست.

کسی اومده خونمون؟ آره.

شب اولی که بستری بودم فکر کنم، دوستای بچه مردم اومده بودن خونمون. شایدم شب دوم.

مامانم میگه مالت رو محکم بگیر، همسایت رو دزد نکن.

خوب من چه میدونستم دوستاش قراره بیان خونمون؟

بچه مردم خونه رو گشته، حالا بازم باید بگردیم. گفتیم مامان بزرگشم استخاره کنه ببینه تو خونست یانه. پیدا میشه یا نه.

اگه حال داشته باشه. تازگیا برا هرچی خودش دلش بخواد استخاره میگیره.

+بچه مردم میگه زنگ بزنم به دوستام چی بگم؟ بگم شما حلقه زنم رو دزدیدین، پسش بدین؟

++نمیدونم چرا ناراحت نیستم بابتش. هنوز ناراحت نیستم.


دیشب سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۲ 15:46 توسط انار  | 

سلام.

دیشب و دو شب قبل از دیشب، مامان و مامان بزرگ بچه مردم شام درست کرده بودن و اومده بودن اینجا.

دیشب آبگوشت پخته بود. برا منم آبگوشت بدون رب و ادویه درست کرده بود. بر عکس قیافش، خوشمزه بود.

تا امروز فقط دوتا از زنداییا و دختر داییا اومدن دیدنم.

خالم میخواسته بیاد، دختر خاله گفته چه خبره؟ مگه خاله برا من زودی اومد دیدنم؟

خالمم حرف دخترش رو گوش داده. حالا مامان من باشه. میگه به تو چه.

خیلی ناراحت شدم، برا که فکر نمیکردم دختر خالم با ما همچین حرفایی داشته باشه.

دیشب معصومه که بیدار میشد، من و زهرا پا میشدیم. سه تا مامان بزرگش خوابیده بودن.

حالا مامانم زیاد بی خوابی کشیده، خسته بود. مامان بزرگ بچه مردمم که پیرزن نود و چند سالست، مامانشم پا نشد.

بچم دل درد بود. باز عرق نعنا خوردم.

امروز مامانم بردش آزمایش کف پا.

جمعه هفته دیگه هم باید ببریم دوباره معاینه گوش. روز دوم که معاینه کردن ، تو گوشش آب بوده. الانم در برابر صدای عادی واکنش نشون نمیده. مگر اینکه خیلی نزدیکش و خیلی بلند باشه.


برچسب‌ها: پیازچه

علی و معصومه دوشنبه بیستم آذر ۱۴۰۲ 13:9 توسط انار  | 

سلام.

علی به معصومه میگه یادمین(یاسمین)

انگشتاش رو میگیره اتل متل میخونه.

امروز دستش رو گرفته میگه یک، دو، منج. میشمرد انگشتاش رو.

دیشب سوار خروسش بود، به معصومه میگه یادمین دبا دو.

مامانم گفت نی نی پا نداره که. از خروسش پیاده شده پتو معصومه رو کنار زده، پاهاش رو نشون مامانم میده.


برچسب‌ها: تربچه و پیازچه

دوشنبه بیستم آذر ۱۴۰۲ 2:17 توسط انار  | 

سلام.

به دنیا اومدن علی و به دنیا اومدن معصومه کاملا باهم متفاوت بود.

مثلا زمان علی بعد به دنیا اومدنش دل و کمرم درد نمیکرد. الان یهو دل و کمرم درد میگیره. بهش میگن پس درد و تا یه هفته هست.

الان دو تا تجربه متفاوت دارم.

تو اتاقی که بودم سزارین هم میاوردن.

خدایا سزارین رو هیچ وقت تجربه نکنم.

فکر کن ۱۲ ساعت بعد به دنیا اومدن بچه نباید چیزی بخوری. بعد دوازده ساعتم باید چای نبات بخوری فقط، تا وقتی باز بگن چی بخوری.

با همون گرسنگی باید بچه هم شیر بدی، توقع هم دارن شکمت کار کنه.

لحظه ورودشون به اتاق هم که خیییلی وحشتناک بود. فکر میکردی هر لحظه امکان داره طوریشون بشه.


پیازچه جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲ 5:57 توسط انار  | 

سلام.

سر علی یکسره خواب بودم، سر این خوابم نمیبره.

+این برا دیشب بود، فکر کردم ثبت شده که تبریک میگین 😬

ولی گویا تو وب زهرا خوندین.

دیروز ساعت پنج و نیم عصر یا همون شب، به دنیا اومد.

انتظار ها به پایان رسید.

البته که هنوز دلش نمیخواست به دنیا بیاد. ولی دکترا گفتن نه دیگه بیا ببین دنیا چه رنگیه.


دکتر شیخ چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۲ 12:57 توسط انار  | 

سلام.

بعد از سوراخ های فراوانی که برای گرفتن آزمایشهای مختلف روی دست فاطمه سادات به وجود آوردن، بعد از گرفتن سونو گرافی و رادیولوژی و اینجور چیزا، به این پی بردن که اسهالش یه اسهال سادست. چشمشم برای حساسیت به شیشه پاکنه.

خدا بیامرزت دکتر شیخ، اگه خودت میبودی با یه نگاه متوجه میشدی دختر چه کارشه. میدونم آدم درستی بودی.

بیا ببین به اسمت بیمارستان اطفال زدن، هیچی حالیشون نیست.

+قراره یه آزمایش دیگه برای جمع شدن خیالشون بگیرن، بعد مرخص کنن.


غیرتی چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۲ 6:45 توسط انار  | 

سلام.

دیشب داشتیم یوسف میدیدیم، رفتم کنار بچه مردم نشستم سرم رو گذاشتم رو شونش بغلش کردم. خیلی وقت بود اینجوری ننشسته بودم کنارش.

علی یه نگاه کرد، یه نق زد، پاشد اومد بینمون و خودش رو تو بغلم جا به جا کرد. 😂

کی میگه دخترا حسودن؟ پسرا که بدترن.

قبل دنیا اومدن علی، به بچه مردم میگفتم خوبه بچمون دختر نیست، وگرنه نمیذاره دیگه بغلم کنی. نمیدونستم پسر باشه نمیذاره من حتی سر رو شونه باباش بذارم.

بچم غیرتیه 😂

+دیشب یادم رفت پوشکش رو عوض کنم تا همین ساعت ۶ نق میزد، نذاشت خوب بخوابم.

آخر تو خوابش عوضش کردم.


برچسب‌ها: تربچه# بچه مردم

درونگرا و برونگرا سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ 9:30 توسط انار  | 

سلام.

میگفت دوتا درونگرا باید باهم ازدواج کنن، دوتا برونگرا باهم.

مثلا برونگرا ها، خانومه میگه بریم مشهد، آقاهه میگه آره بریم. فردا مشهدن.

درونگراها، خانومه میگه بریم مشهد؟ آقاهه میگه بریم، بعد کلی سال میرن مشهد. براکه یه دفعه میگن هوا گرمه، یه دفعه میگن هوا سرده، یه دفعه میگن بچه مدرسه داره.(این من و بچه مردمیم،ولی خوب اکثر اوقات بگه زریم فلانجا،میگم باشه بریم)

یه درونگرا با یه برونگرا ازدواج کنه، بعد ۶ سال و کشمکشای زیاد، یا به تفاهم میرسن، یا تحمل، یا طلاق.


چشم سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ 8:34 توسط انار  | 

سلام.

فاطمه سادات دیشب چشاش باد کرده بود.

زهرا نوشته بردن بیمارستان بستریش کردن، یه ویروسه و باید آنتی بیوتیک بزنن بهش.

ما اگه ناشکری کنیم خدا همچین سریع و قشنگ میزنه پس کلمون که خودمون میمونیم توش.

دو روز پیش بود فکر کنم، عروس میگفت چشای دخترم مثل چینیاست.(پف داره چشامون ولی نه در اونحد) چشاش به باباش رفته و یه عالم شوخیای چرت و پرت. علی رو هم داشت با دخترش جمع میبست، گفتم چشای بچم خیلیم قشنگه.

دیشب بالا و پایین چشمش پف کرده بود و بد تر داشت میشد.

ازونجایی که حس نگرانی و اینا نداشت(فکر میکردیم زود خوب میشه)، گفتم عروس یه عکس از الانش بگیر، هر وقت خواستی بگی دخترم مثل چینیاست، نگاش کن، ببین بد تر ازینم میشه.

میگه آره.

+ان شاءالله که مشکلش خییییلی جدی نباشه و با آنتی بیوتیک زود درست بشه.

مواظب بچه هاتون باشین، الان یه ویروسای عجیب غریبی اومده که آدم میمونه چی بود و از کجا اومد.(من خودم مواظب نیستم)


برچسب‌ها: زشت عمه

دوشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۲ 8:25 توسط انار  | 

سلام.

بیاین دیگه در مورد کودک درون دو نه چیزی بگیم، نه سوال بپرسیم.

تااااا وقتی که به دنیا بیاد.

+دکتر گفت پونزدهم چهل هفته میشی.


دلاااام یکشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۲ 18:45 توسط انار  | 

سلام.

رفته در یخچال مامانم رو باز کرده میگه دلام، بوبی؟(سلام، خوبی؟) به مواد غذایی تو یخچال سلام میکنه 😂

آدم میمونه بخنده، یا دعواش کنه فضولی نکنه انقدر.


کلیپ یکشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۲ 9:8 توسط انار  | 

سلام.

زهرامون برام یه کلیپ فرستاده بود که توش میگفت بچه ها یادشون نمیمونه که خونه تمیزه یا کثیفه، بچه ها مهربونی کردناتون یادشون میمونه.

آره خوب بچه تمیزی و کثیفی خونه یادش نمیمونه، اما تو خونه، فقط من و بچه زندگی نمیکنیم. یه نفر دیگه هم زندگی میکنه که نقش همسر و پدر رو داره.

بچه یادش نمیمونه تمیزی و کثیفی خونه رو، اما مرد خونه که یادش میمونه.(البته اینم شاید، یه روز خونه کثیف باشه زبونش دراز میشه)

خلاصه اینجوری.

+دیروز داشتم خونه رو جارو میزدم، فرشا چنان کثیفه، تا عید یا رنگ فرش کرما طوسی میشه، یا دارچینی.

داغونه، داغون. تا علی از دیش گرفته نشه فرش نمیشوریم.

نه دیگه، بازم پوشکش میکنم. حوصله استرس از دیش گرفتنش رو ندارم.


زنعمو جمعه دهم آذر ۱۴۰۲ 15:54 توسط انار  | 

سلام.

امروز رفتیم روز آخر روضه خاله.

ازونجا مامانم گفت بیا بریم خونه زنعمو پیاده، بعد بیایم خونه پیاده.

گفتم خونه زنعمو چه خبره؟ گفت هیچی، یه هفتست میگه بیا، من نرفتم.

گفتم من نمیام خونه زنعمو.

حالا دم رفتن میگه شما آدم نیستین، زنعموت چشماش رو عمل کرده دیدنش نمیرین.

خوب همون اول بگو میخوای بری عیادت. اگه از اول میدونستم میره عیادت احتمال زیاد باهاش میرفتم.

همینجوری الکی خوشم نمیاد برم خونشون.


لئو جمعه دهم آذر ۱۴۰۲ 14:18 توسط انار  | 

بوق بوق بوق

_سلام چطوری

+سلام خوبم.

_انیمیشن لئو رو دیدی؟

+نه

_آب دستته بذار زمین، دانلودش کن.

++بچه مردم وقتی یه فیلم خنده دار میبینه زنگ میزنه به داداش کوچیکش اینجوری میگه.

وقتی دوبلش خنده دار باشه.


آب خوردن پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ 19:46 توسط انار  | 

سلام.

شاید دلیل اینکه میگن موقع عصبانیت یه لیوان آب بخورید اینه که کم آبی بدن باعث عصبانیت میشه.

مثل امروز من. الکی عصبانی و افسرده بودم، یه لیوان آب که خوردم، کم کم بهتر شدم.

رو من که خیلی اثر داره. در طول روز آب نخورم زنده میمونم و تشنه نمیشم، اما عصبی میشم.

باید بعد به دنیا اومدن بچه که دوباره کارای خونه رو نوشتم، آب خوردن رو هم حد اقل روزی سه چهار لیوان بنویسم. برا که یا یادم میره آب بخورم، یا تنبلیم میشه.

الان که تنبلی رو حق دارم. هر لیوان آب که بخورم باید برم بیرون.

+فردا میریم یا دکتر، یا بیمارستان، ببینیم چه خبره، یه وقت کودک درون خفه نشه و ما نفهمیم.


دیشب پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ 6:47 توسط انار  | 

سلام.

دیشب ساعت هفت تا یه ربع به نه دردای بگیر و ول کن داشتم.

بچه مردم نبود، ساعت ۹ اومد.

میخواستم زنگ بزنم زترا بیاد پیش علی بشینه من برم دوش بگیرم.

خوب شد زنگ نزدم. الان فهمیدم خونه نبودن. اگه زنگ میزدم نگرانشون میکردم. مامانمم لابد تا صبح بی خواب میشد که یه وقت دردم شدید نشه بخواد ببرتم بیمارستان.

+این کودک درون دو هم خیلی لوسه.

تنها بودم درد داشتم، باباش اومد، انگار نه انگار.

ازینایی میشه که کل روز اذیت میکنه، باباش که بیاد مظلوم میشه و خودش رو لوس میکنه.


برچسب‌ها: کودک درون۲

امروز چهارشنبه هشتم آذر ۱۴۰۲ 17:29 توسط انار  | 

سلام.

امروز ناهار خودمون رو خونه دایی کوچیکه مهمون کردیم.

یعنی کمر درد بود، رفتیم عیادت، زندایی گفت دایی سفارش آش دادت، اگه ناهار درست نکردین، بمونید.

ماهم موندیم.

سر سفره گفتم از کیه به مامانم میگم بریم یه روز شام یا ناهار خونه دایی صابخونه. مامانم نمیره.

زنداییم گفت فردا صبح پا میشی بریم خونه خالت.

اول خوشحال شدم میخواستم با اطمینان بگم آره.

یهو گفتم، نمیدونم. نمیتونم برا دو دقیقه دیگم تصمیم بگیرم.

هر لحظه امکان داره برم بیمارستان.

فردا هم که نه آذره.

یا فردا، یا پس فردا باید برم دکتر، وضعیتم رو ببینه، بگه وقتش شده یا نه.

انقدر دعا کردم دردم کم باشه و به همه گفتم دعا کنید درد کم بکشم که کلا انگار قراره بی درد باشم.

اشتباه کردم سونو سه ماه اول رو نرفتم. سه ماهگی هم سونوگراف ازم پرسید سونو قبلی کی گفتن وقتت رو، گفتم نهم، دهم آذر. اونم گفت همون درسته.

برای فردا روضه خاله برنامه بریزم، شاید رفتم بیمارستان.

ولی من آش رشته خوشمزه میخوام. تو شبکه پویا، اون برنامه کودک مهارتهای زندگی، دختره آش درست کرد، هوس کردم 😂

من اگه امروز و فردا آش نخورم تا چهل روز آش نمیخورم.

امروز آش کشک خوردیم، ازونای دیگه نبود.


صورتی چهارشنبه هشتم آذر ۱۴۰۲ 15:4 توسط انار  | 

سلام.

علی هم به رنگ صورتی علاقه داره.

میره کشو نی نی رو باز میکنه، شلوار و لباسش رو میاره، میگه بوبوسم.(بپوشم)


برچسب‌ها: تربچه# حرف زدناش

🙂 چهارشنبه هشتم آذر ۱۴۰۲ 0:58 توسط انار  | 

سلام.

میره رو بالشت میشینه، بعد میگه مامان! دَبا دو.

من میدونم معنیش رو. شما چی؟ اگه گفتین چی میگه.

الان فرق بلند شو و تموم شدش رو فهمیدم.

تموم شد رو میگه دَمو دُت.

بلند شو رو میگه دَمُو دو.

+مشهد بارون میاد، چه بارونی!


برچسب‌ها: تربچه# حرف زدناش# آسمون

سه شنبه هفتم آذر ۱۴۰۲ 18:11 توسط انار  | 

سلام.

امروز از ساعت ده تا دو بیرون بودم.

یعنی ده رفتم بیرون دو رسیدم خونه.

با بچه مردم. اون روزه بود.

یه ساعت قبل اذون هم رفت سر کار.

گفتم شام چی بپزم، گفت پلو عدس.

فردا صبح زود باید دوباره برم بیرون. اینبار با مامانم. بچه مردم کلاس داره.

دعا کنید کارم راه بیفته.


خستگی دوشنبه ششم آذر ۱۴۰۲ 9:13 توسط انار  | 

سلام.

دلم میخواد این چند روز باقی مونده رو بزنم به در بی خیالی و شلختگی.

دیگه خسته شدم از همه چیز.

خدا میدونه از انتظار بدم میادا.

هرشب به امید به دنیا اومدن بخواب، هر روز به امید به دنیا اومدن کارات رو انجام بده.

هی منتظر درد باش. اما انگار نه انگار.

خسته شدم.

++دیشب به بچه مردم میگم اگه تو بیمارستان بیهوش بشم، بهم بگن میخوای برگردی اونور یا بمونی اینور، میگم دلم میخواد بمونم همینور.

بچه مردم میگه چرا؟

میگم خوب هرکی سر زایمان بمیره شهید از دنیا میره.

کلا زن تو دوران کودک درون داشتنش در حال جهاد کردنه.

میگه ما مردا هم هر روز جهاد میکنیم.

میگه بادمجون بم آفت نداره.

میگم وقتی مردم بعد میفهمی داره یا نداره.

بعد میگم بچه رو هم بده آبجی بزرگه.

میگه نه، نمیدم دست حسین.

میگم تو که بلاخره زن میگیری بعد من. زیر دست آبجی بزرگه که خالشه بزرگ بشه بهتره تا زیر دست نامادری بزرگ بشه.

میگه تو الان باید بگردی ببینی کی بچه هات رو دوست داره، بگی من برم اون رو بگیرم.

میگم هیچکی بچه فضول تو رو دوست نداره.


آخرین نوشته ها
شنبه چهارم بهمن ۱۴۰۴ماه 
جمعه سوم بهمن ۱۴۰۴بازگشت همه به سوی بلاگفاست....  
پنجشنبه دوم بهمن ۱۴۰۴درین سرای بی کسی به در نمیزند 
پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴دعوای خونگی 
پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ماشین زمان 
چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴آیا؟  
چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ررررررررر 
سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴خدا شفا بده.  
سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴نمیدونم بهش چی میگن 
دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴مثبت نگر باشیم 😶