نوشته های وبلاگ
فامیل مادری و پدری دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ 11:4 توسط انار  | 

آخ اینجا چقدر راحت میتونم بنویسم.

توی بلاگیکس همین کلمات غیبت گونم هم به زور میان رو صفحه.

انگار اینجا توی جمع فامیل مادری هستم و اونجا توی جمع فامیل پدری.


بی حسی دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ 11:1 توسط انار  | 

سلام.

حالا که بلاگفا بالا اومده برام بذار بنویسم.

دیشب رفتیم دیدن خالم که کربلایی اولی بود.

با اینکه چند ساله ندیده بودمش، اما نمیدونم چرا حس خاصی نداشتم.

نمیدونم انار را چه شده که انقدر بی حس شده.

دنیای آدم بزرگا بدرد نخوره چقدر.

+همه گفتن میایم خونتون کربلایی دیدن🙄 گفتم هر کی نیاد.

سه روزه اومدم، فقط داداش بچه مردم اومده و آبجی بزرگه.

ولی خوب بهتر، حالم اصلا خوب نبود اولش.

دیروز سوغاتی عروس و مامانم و زهرا و نرگس رو بردم خونه مامانم دادم بهشون، میگن چرا آوردی؟ میومدیم خونت. گفتم دیگه کی میومدین؟! دور که نیستین. والا.

کلا چیم مثل بقیه بوده، این یکی موردم مثل بقیه باشه؟!

در کل متفاوتم.


جامانده دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ 10:42 توسط انار  | 

سلام.

پریشب خواب بودم. نمیدونم بچه مردم بیدارم کرد یا خودم بیدار شدم.

چشام رو توی تاریکی باز کردم، فکر کردم توی موکبم، یقه لباسم رو کشیدم روی سرم، گفتم از کجا لامپ روشن میشه؟!

بچه مردم لامپ رو روشن کرد و با خنده گفت چی میگی؟!

هنوز گیج بودم و به تنظیمات خونه بر نگشته بودم. گفتم فکر کردم موکبم.

گفت بعد فکر کردی من کیم؟!

گفتم مردم.

+دیشبم وقتی معصومه بیدار شد، یکم فکر کردم خونه نیستم.

روحم هنوز جا مونده اونور مرز.

++بلاگفا برام کم پیش میاد بیاد بالا. وگرنه زیاد پست میذاشتم.


لوبیا سبز و عشق شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ 22:39 توسط انار  | 

سلام.

بچه مردم این مدت که نبودم براکه خوشحال بشم یه قسمت از سینک( که نمیدونم اسمش چیه) که خیلی داغون و خراب و زنگ زده بود رو عوض کرده.

قبل رسیدنم خونه رو جمع و جارو کرده بود و اپن و گاز رو تمیز کرده بود. و سوپ درست کرده بود(تو کانالم نوشته بودم دلم برا سوپاش تنگ شده)

دیشب که من از تب و دلدرد خوابم برده بود تشکا رو پهن کرد و ظرفا رو شسته بود.

امشبم لوبیا سبز خریده(چون خودش دوست نداره شاید سالی یه بار برا مهمون بخره) و من چند دونه خرد میکنم و بعد از دلپیچه لول میشم توی خودم و همین هی تکرار میشه.

+موندم با این قطع و وصلی برق، چه طوری فریزشون کنم؟! سرخ کنم یا همینجوری خام یا آبپز؟!

++امروز دلدردم خوب شده بود، نا پرهیزی کردم دوباره دلپیچه گرفتم.


برچسب‌ها: عشق

بی برقی شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ 11:21 توسط انار  | 

سلام.

بازم بی برقی.

البته اگه مثل امروز ده تا دوازده بره که خوبه.

+اینجا نگفتم؟! توی نجف خیلی برقا میره.

برق دولتیشون یکسره قطع میشه، انقدری که مولد برق دارن و ماهی یه عالم دینار برا اون میدن.

خلاصه که اونجا میگفتم دیگه ناشکری دو ساعت برق رفتن رو نباید بکنم.

بعد اونا آبشونم همه بالا پشت بوم منبع دارن(البته این توی شلمچه هم بود)

برا آب خوردنیشون هر روز چند تا موتور سه چرخ توی کوچه ها میچرخن و یه نوار ضبط شده خبر میده که آب فلانقدر.


برچسب‌ها: سفر

کاروان پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵ 2:46 توسط انار  | 

سلام.

پرسید با کاروان رفتی؟! گفتم آره، با کاروان ۳ نفره.

ولی نگفتم کیا تو کاروانمونن.

رئیس کاروان عمو حمید بچه هاست

من و عزیز علی هم زائراشیم.

خداییش رئیس کاروانمون عالی بود. صبور، خوش اخلاق، شوخ طبع با محرم و محترم با نامحرم کاروانش.

خدا خیر دنیا و آخرت رو بهش بده.

خیلی توی سفر اذیتش کردم. بزرگترینش همین دو روز لب مرز موندن.

الانم گفتم من فردا میرم خونه خالم. احتمالا بلیط رو دیرتر بگیره.

دمش گرم. نمیدونم چطور جبران کنم.


برچسب‌ها: سفر

مامان یا ماشین؟! چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ 15:53 توسط انار  | 

سلام.

امروز علی زنگ زده بود. بهش میگم دلت برا من تنگ شده یا ماشین؟!

میگه ماشین.

میگم باشه، پس ماشین میخرم میدم به عزیز برات بیاره، خودم همینجا میمونم.

میگه نـــــــــــــــــــــــه خودت بیا.

بین علی و معصومه، علی بیشتر دلش تنگ شده.


برچسب‌ها: سفر# تربچه

قربون صدقه چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ 10:45 توسط انار  | 

سلام.

عزیزعلی از دامادشون دلخوره، براکه وقتی مامانبزرگ بچه مردم فوت کرد، نیومد مشهد تسلیت بگه.

الان قمیم.

عمه علی گفت تا شوهرم نیومده پیشتون فاتحه بخونه، پاتون رو خونمون نذارید. من گفتم مامانم قهره.

حالا زنگ زده، چه قربون صدقه هایی میره.

سلام عزیزم، فدات بشم. قربونت بشم. کی میاین خونمون؟!

عزیز علی گفت باهات قهرم.

میگه دلت میاد بامن قهر باشی؟! یا من خیلی بدم، یا تو دلت سنگ شده.

نمیدونم چرا یاد دوست دختر دوست پسرا افتادم. 😕

+حرف زدن دامادای مامان من با مامانم کاملا محترمانه و بدون قربون صدقه و این حرفاست.

چم دونم.


تاریخ دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ 21:58 توسط انار  | 

سلام.

نمیدونم امروز چند شنبست.

فقط میدونم وقتی که از خونه زدم بیرون، پنجشنبه بود.

امروز چندم مرداده؟! اصلا هنوز ماه مردادیم؟!

چندم صفره؟؛

داریم میریم لب مرز و انگار دارم از یه خواب شیرین بیدار میشم.

+البته اگه راننده ما رو به خواب ابدی نبره.

++اون کاغذی که اسمتون رو لیست کرده بودم، امروز انداخته شد توی ضریح امام حسین.

+++سفرم تموم نشده. قراره بریم به قمیا ویرووس منتقل کنیم.


برچسب‌ها: سفر

همش خبر در خبر شد عنوانا شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ 19:34 توسط انار  | 

سلام.

به قول آمیرزا، چه اخبار؟!

+ما داریم برمیگردیم کربلا.


برچسب‌ها: سفر

پایه میخوام شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ 8:29 توسط انار  | 

سلام.

پریشب سامرا بودیم، دیشب اومدیم کاظمین.

دیروز عزیز علی اصلا عجله نداشت برای رفتن، ولی الان همش میگه حمید نگفت کی میریم؟!

دیروز تنهایی رفتم درمانگاه و چند دونه قرص گرفتم برای گلوم.

+یه پایه میخوام باهم بریم بازار😕


برچسب‌ها: سفر

چه خبر؟! پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ 23:59 توسط انار  | 

سلام.

به بچه مردم گفتم از وقتی سیم خریدم دیگه خبر نمیگیری!

گفت همه چیز رو تو کانالت مینویسی دیگه، خبری نمیمونه بگیرم.

😂😁


برچسب‌ها: سفر

بی خبر پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ 16:15 توسط انار  | 

سلام.

به بچه مردم میگم نمیدونی حمید برا خودش موکب پیدا کرده بوده یا نه؟!

میگه نمیدونم. باهاش در ارتباط نیستم.

+ببین من تنها صحبتام با حمید تا قبل سفر این چند تا کلمه بود: سلام، خداحافظ، آره، نه.

ولی الان به خاطر همسفر بودن در مورد سفر حرف میزنیم. البته فقط پیامی.


برچسب‌ها: سفر

شارژ پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ 11:45 توسط انار  | 

میدونید این گوشی زود شارژ تموم میکنه، سر همین خیلی اذیتم.

پریشب که جا برا خواب پیدا نکرده بودم، شارژ گوشیمم تموم شده بود، شارژر به دست در به در دنبال پریز بودم.

بعد صبح میدونید کجا پیدا کردم؟! توی خیابون.

یه جایگاه هایی بود میرفتی زیر کولر گازی مینشستی و گوشیت رو میزدی به شارژ.

دو سه ساعت اونجا بودم، آخر پلیسه اومد شارژرامون رو کشید و بیرونمون کرد 😂

+خوبه اینجا همه فکر میکنن دختر بچم 😂 عزیز علی بگه عروسمه، با تعجب نگاه میکنن میگن واقعا؟! 😳

توی نجف عزیز علی و یه خانومه داشتن حرف میزدن، نمیدونم چی شد فهمید عروسشم تعجب کرد.

به عزیز علی گفت عروس کم سن گرفتی! لابد پسرتم سنش کمه.

بعد به من گفت خوش به حالت همین اولای عمرت اومدی زیارت.

گفتم همچین اول عمرم هم نیست. سی سالمه.

تعجبش بیشتر شد.

گفت فکر کردم ۱۶ سالت باشه 😁

++اینم بذارم کانال بچه مردم ببینه 🤪


برچسب‌ها: سفر

تنبل پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ 11:32 توسط انار  | 

سلام.

میتونم اینجا پست بذارما!

ولی تنبلیم میشه.

نشستیم توی موکب اصفهانیا.

نمیدونم الان پاشم برم بین الحرمین، یا بعد نماز.

دیشب بعد یه مدت، بیشتر خوابیدم.

۲۴ ساعت قبلش کلا روی هم شاید ۳ ساعت خوابیدم.


برچسب‌ها: سفر

نجف، کربلا... چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ 11:22 توسط انار  | 

سلام.

نجف که بودیم، اصلا حس اینکه یه کشور دیگه ایم رو نداشتم. مثل این بودکه قم هستم.

الانم که کربلام همه جاش حس غربت داره، به جز بین الحرمین.

اونجا عالیه.

امروز قراره بریم سامرا و کاظمین.

بعد دوباره برگردیم کربلا زیارت.


برچسب‌ها: سفر

اهل کساء دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ 0:29 توسط انار  | 

سلام.

یکی دو ساعت دیگه داره دو شبانه روز میشه که اینجام.

ولی انگار یک هفته اینجا بودم.

درسته دوست نشدم باهاشون، ولی دلم برای خانوم عسکری تنگ میشه.

همشون زحمت میکشیدن. ولی خانوم عسکری خیلی کم پیش میومد استراحت کنه.

دمش گرم.


حوصله یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ 18:39 توسط انار  | 

سلام.

حوصلم سر رفته.

بچه های کانال حرف نمیزنن.

قصد گفتینو باز کردنم ندارم.

+ببین اینجا یه عالم دختر دانشجو ریخته ها. ولی انار اجتماعی نیست.


زغالی یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ 16:46 توسط انار  | 

سلام.

یه عکس از خودم گرفتم، انقدر سیاه شدم که دیگه ابروهام دیده نمیشن.

+ابروهام مشکی زاغ نیست.


موکب کساء یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ 0:14 توسط انار  | 

سلام.

فکر نمیکنم این موکب نا امن باشه، امامحض احتیاط گوشی رو کشیدم از شارژ. شارژر رو گذاشتم توی کوله و کوله رو به جای بالش گذاشتم زیر سرم.

+امشب یه کاروان از کرمان اومدن. هعی... خدا حاج قاسم رو رحمت بده.

++یهو بوی عطر شدید اومد. عطرش آشناست و قدیم دوسش داشتم، اما الان خیلی شدیده و انار عطر ندوس.

الان انگار کندر سوزوندن.

+++بچه مردم زنگ زده بود، زود قطع کردم. رفته بودیم بیرون موکب، نمایش بود.

برگشتم بهش زنگ زدم. میگه خوبه دیگه غذای خوب، جای خوب، نمایشم که میذارن، کیف میکنی.


رنگ پوست شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ 19:8 توسط انار  | 

سلام.

اینجا انقدر داغه، سر ظهر رفتم توی حیاط، جزغاله شدم تا برگشتم.

بعد رنگاشون روشنه.

مگه میشه؟!


موکب شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ 17:8 توسط انار  | 

سلام.

زائرا از مرز میان، غذا میخورن، چای میخورن، میخوابن، خستگیشون که در اومد، پا میشن میرن شهر و خونشون.

بعد من... 🙂

+بعد از ناهار یک ساعت و نیم خوابیدم و چقدر خوب بود.

++یه مقدار چای ریخت روی پام و نصف خمیردندونم رفت روی پام. کاش پوفله نزنه.

+++هنوز خوابم میاد. انگار هنوز بی خوابی توی اتوبوس رفع نشده.

++++گفته بودم از انتظار متنفرم؟! 🙂

ادامه نوشته
کانال شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ 11:12 توسط انار  | 

سلام.

اتفاقات ریزتر رو، درد و دلای ریزتر رو توی کانال ایتا مینویسم. https://eitaa.com/piniq75

اگر رد شدم هم یه کانال موقت توی روبیکا زدم.

همون @piniq75 رو سرچ کنید و دلتون خواست عضو بشین.

ایتا سیاسی هم میذارم.

اما روبیکا نه. اگه برم فقط اتفاقات سفر رو مینویسم.


حلالم کنید. شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ 7:48 توسط انار  | 

سلام.

بچه ها اگه من باعث شدم دلتون بگیره از اینکه امسال نمیتونید برید، معذرت میخوام.


چرا نمیشه؟! شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ 3:22 توسط انار  | 

سلام.

همه میگن درست زمانی که فکر میکنی همه درها به روت بسته شدن و نمیشه، میشه.

ولی قضیه من کاملا بر عکسه انگار.

درست زمانی که فکر میکنم همه چیز اوکی هست. همون لحظه آخر همون ثانیه آخر، نمیشه.

خدایا شکرت.


دعوا جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ 22:12 توسط انار  | 

سلام.

برا نماز اندیمشک واستاد.

از اتوبوس که پیاده شدم، هوای گرررررم مثل ظهرای مشهد، کامل من رو در بر گرفت.(چطور زندگی میکنید شما)

از طرفی وضع روده خوبی ندارم.

خوابمم میومد و وقتی خوابم میاد و نمیبره دلتنگ میشم.

بعد اومدم توی اتوبوس. این دو نفری که پشتم بودن از این آهنگای محلی شدیدا غمگین و افسرده کننده، مثل آهنگای محراب🤢 گذاشته بود.

میخواستم پنیک بشم.

دلم رو زدم به دریا، روم رو طرفشون کردم، گفتم شما آهنگ گذاشتین؟!

گفتن آره.

گفتم میشه کمش کنید؟!

ممودشون گفت برچی کم کنم؟!

گفتم حالم خوب نیست،بد تر میشم.

گفت بره باد کولره.

ممدشون گفت نه حالت تهوع دره

گفتم نه، حالم یه جوریه، آهنگه هم زیادی غمگینه، بدتر میشم.

ممودشون گفت عخی. باشه.

یک ذره کم کرد.

گفتم شادم نذاری یه وقت.

صداش کامل قطع نشده بود و بازم رو مخ بود.

مامان بچه مردم گفت میشه قطع کنید؟

ممودشون گفت برچی؟!

گفت حال عروسم خوب نیست.

گفت نه حاج خانوم.

بعد حمید گفت کمش کن و فضا عمومیه.حال این خرابه. هندزفری بذار برا خودت گوش کن.

گفت ندارم تو داری بده.

آخرشم کم نکرد و حالم بد شد.

داشتم گریه میکردم که، مامان بچت مردم گفت بیا جات رو با حمید عوض کن. من اومدم صندلی تک سمت چپ و حمید رفت صندلی عقبش که خالی شده بود.

اینطرف باد کولر بود و حالم رو بهتر کرد. بعد دو قطره خوابیدم و الان یکم دیگه بهترم. فقط گشنمه.


برچسب‌ها: سفر

همراه پلیس جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ 7:31 توسط انار  | 

سلام.

تا رسیدن به مرز انقدر پست بذارم که دیوونتون کنم 😂

آقای رارنده داره با گوشی حرف میزنه.

یادتونه یه زمانی همراه پلیس بودن بچه ها و به راننده ها باید تذکر میدادن؟!

نیازمند یه همراه پلیسیم.

+راننده موهاش روشنه، قیافش شبیه بدل زهیر یاریه. اسمش بهنام چی بود؟!

بهنام شرفی.


برچسب‌ها: سفر

دلتنگی جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ 6:36 توسط انار  | 

سلام.

یادتونه پارسال موقع رفتن به قم استرس داشتم؟!

خودمم یادم نبود، توی کامنتای اونموقع دنبال چیزی بودم رفتم خوندم. خلاصه الان ندارم.

دلتنگی هم همون اول که بچه مردم آوردمون توی اتوبوس، خداحافظی کرد و رفت یکم چشام اشک حلقه زد و بغض کردم.

بعد پیام دادم با حمید و مامانت روبوسی کردی با من نکردی 😂 گفت برگشتی بعد.

بعد زنگ زد گفت گریه نکن. گفتم باشه. براهمون گریه نکردم.

البته راننده خیلی معطل کرد راه بیفته، برا همین عصبانیت بر غم غلبه کرد.

شبم بچه مردم زنگ زد با بچه ها حرف زدم.

خلاصه الان اندازه نوک سوزن دلم تنگ شده، ولی گریه ندارم.

بیشتر خوابم میاد.

مثلا با خودم میگم کاش الان کنارم عوض مامانش، خودش میبود.

سرم رو میذاشتم روی شونش.

ولی خوب نمیشد. دستش رو که میتونستم بگیرم.

از صحبتای قبل سفرمونم میگم در پست بعد.

+گچنم شد باز. همین دو ساعت پیش لقمه خوردم.

++اولین دور بودن طولانی از بچه مردم و بچه ها رو قراره بگذرونم.

و اولین سفر بدون اونا.


برچسب‌ها: سفر# اولین

بازم آهنگ جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ 5:21 توسط انار  | 

سلام.

یکی به این آقای پشت سری ما بگه، آهنگ میخوای با گوشیت بذار، تو گوش خودت بذار.

شاید من اون آهنگی که راننده گذاشته رو دوست نداشته باشم.

ولوم بده، ولوم بده. این وقت صبح آهنگ؟!

کاش برات هواپیما گیر میومد، با هواپیما میرفتی.

+ولی خوب ازون آهنگای مورد علاقه راننده دیشبی بهتر بود.

++میگه روحیمون خوب بشه.

آخه کی با آهنگ غمگین روحیه میگیره مرررد؟!


برچسب‌ها: سفر

آهنگ خب؟! پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ 23:19 توسط انار  | 

سلام.

چرا آیا اتوبوسا آهنگ میذارن؟!

خواننده زن آخه؟!

بی خیال همون رو مداحی بذار.

ترجیحا مداحیای مهدی رسولی.

والا.

داری زائر میبری ناسلامتی.

+زنه داره میخونه، عزیز علی میگه مرض 😂


برچسب‌ها: سفر

آخرین نوشته ها
دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵فامیل مادری و پدری 
دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵بی حسی 
دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵جامانده 
شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵لوبیا سبز و عشق 
شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵بی برقی 
پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵کاروان 
چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵مامان یا ماشین؟!  
چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵قربون صدقه 
دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵تاریخ 
شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵همش خبر در خبر شد عنوانا