نوشته های وبلاگ
شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۰ 20:44 توسط انار  | 

میدونم که من بخوام بخوابم تربچه بیدار میشه☹

تربچه و بچه مردم هم اکنون خوابن.

منم خوابم میاد ولی تا ببره تربچه بیدار میشه یه نقی میزنه


آرایش😬 شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۰ 9:54 توسط انار  | 

سلام.

دیشب رفتم بلاخره.

نشسته بودم خاله دختر داییم که از بچگیم خیلی دوستم داشت اومد سلام کنه من رو دید یه عالم قربون صدقه و ماشاءالله و لا حول گفت و رد شد.

با خودم گفتم چون دوستم داره اینطوری میگه...شب که اومدم خونه، میخواستم گوشیم رو بزنم به شارژ، دیدم زنداییم که الکی از کسی تعریف نمیکنه عکسم رو فرستاده زیرش نوشته از عروس خوشگلتر شده بودی...اینطوری شدم😍😍😍

این لوازم آرایش چیه که لولو رو تبدیل به هلو میکنه؟🤣🤣🤣

سه شنبه هم که رفتیم عقدی ،شیرپاکن نبرده بودم، ماسک زدم حجاب کردم اومدم خونه، بچه مردم میگه فکر کن هر روز میخوای بری عقدی😂همینطوری آرایش کن ،چیه برا عروسی نرگس اونهمه آرایش داشتی زشت شده بودی.

منم گفتم ابرو نرگس برام کشید، تو میگی بلد نیستی، لوازم آرایشم رو هم جا گذاشتم😁

+دیشب تربچه تو مهمونی پسر خوبی بود، ولی ساعت ۱۱ که اومدیم خونه تا همون یک و نیم ۲ بیدار بود و گریه میکرد.

++گشنمه

+++دیشب قرار بود دوستای بچه مردم قیمه بیارن. اومدم دیدم کباب خوردن...جشن دختر دایی هم کباب بود...در هر صورت چه نمیرفتم و چه رفتم روزیم شب کباب بوده...

تشکر خدا جونم❤

 


برچسب‌ها: بچه مردم# تربچه# دختردایی# عروسی

امروز🥴 جمعه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۰ 17:17 توسط انار  | 

سلام.

امروز از دنده چپ پاشدم.

درست با بچه مردم حرف نمیزنم البته بیشتر همون صبح...خوابمم میاد با اینکه دیشب تا ساعت ۶ تربچه برا شیر خوردنم بیدار نشد و منم خوابیدم تخت.

الانم بیدار نمیشه بریم خونه مامانم.

+رفتم توی حیاط سفره بتکونم ، دیدم خوشه گل رز برگ جدید در آورده...خوشه گل محمدی نیز.

خدا کنه امسالم گل بدن دوتاشون...توان گل زعفرون خریدن رو که نداشتیم امسال، حد اقل گل محمدی در بیاد جمع کنیم.

شاخه خشکای گل ختمی رو هم جمع کرد و آتیش زد...

ببینیم سال جدید خدا چی برامون میخواد.

خدا کنه درخت انگورشم بزرگ شدن و میوه دادنش رو ببینیم.

 


برای صدمین بار می پرسم... پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۰ 21:58 توسط انار  | 

سلام.

بیاین دوباره که نه، صدباره شاید😁 بگین چرا وبلاگم رو میخونید و دنبالم میکنید؟ 

اصلا از چه موقعی دنبالم میکنید؟

یکم خاموشا هم اگر وجود دارن روشن بشن.

یکم اونایی که خیلی وقته نظر نمیدن و فکر میکنم دیگه نمیخونن وبم رو شاید روشن بشن.

 


برچسب‌ها: سوال

فردا شب پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۰ 17:14 توسط انار  | 

سلام.

فردا شب بچه مردم جلسه داره.

از طرفی مامانم و بابام و زهرا خونه دایی دعوتن(شام عقد)

به مامانم میگم منم میام☹...میگه دعوت نیستی.

میگم من با آقاجان نمیتونم تنها بمونم(بابام خیلی گیر میده مم اعصاب ندارم)

میگه اگه نیومد تو رو میبریم به جاش.

بابام گفته اگر برام ماشین میگیرن میام😑

کلا بابام دقیقه نودیه...یهو دیدی رفت، یهو دیدی نرفت.😭😭😭

مگه میشه دقیقه نودی رفت جشن عقد😥

تازه کیف لوازم آرایشم دست دختر داییمه😥

 


سسسسسسسسسسسرده چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۰ 14:38 توسط انار  | 

سلام.

هوا سرده خیلی.

فکر کنم بعد از تمام شدن مدرسه رفتنم اولین باره مثل زمان مدرسه یخ کردم‌.

سردم نشده ، یخ کردم...

شدم مثل قندیلی که از یه صخره آویزونه...

باز خدا رو شکر که چادریم...

دستام خشک شدن

دریغ از یه نمه آفتاب.

 


الله خیر الرازقین سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۰ 21:43 توسط انار  | 

سلام.

دیشب که داشتیم میرفتیم خونه بابای بچه مردم با سوالا و حرفای بین مسافرا(مامان و داداش و خود بچه مردم) فهمیده شد راننده اسنپی ۳۰ سالشه و زن نداره، به خاطر بی پولی و اینا...

بچه مردم گفت برار باورت نمره مو شبی که رفتوم خاستگاری ۲۵ تومن بیشتر تو کارتوم نداشتوم.

مامان بچه مردم گفت برا اون یکی پسرمم که رفتیم خاستگاری، شب خاستگاری پول نداشتیم شیرینی بخریم، قرض گرفتیم.

داداش بچه مردم گفت عه چه جالب، پس منم یه وقتی میرم خاستگاری که پول نداشته باشم.

+بچه مردم میگفت حقوق ثابت من ۴۰۰ تومنه، ولی وقتی خرده حسابام رو نگاه میکنم ماهی ۳ میلیون خرج کردم...میگه خدا از جایی که فکرش رو میکنی میرسونه.

++یادمه بچه مردم هم اولش خیلی میترسید (الان میگه نه نمیترسیدم) و میگفت شرایطتون سخته، اما چند ماه قبل بهم گفت واقعا شما خوب تا کردین باهام.

+++خدایا شکرت که روزی رسونی❤❤❤❤


برچسب‌ها: بچه مردم# خانواده

تبریک سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۰ 9:35 توسط انار  | 

سلام.

تولد امام علی مبارکمون باشه.🌹❤🌹❤

روز مرد مبارکتون باشه❤🌹❤🌹❤🌹

 


امشب یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ 22:41 توسط انار  | 

سلام.

به خوبی و خوشی تموم شد.

یک کیک خوشگلم گرفتم با شمع ۲۶...

۷۸+۹+۱۰.۵+۶=۱۰۳

۱۰۳ تومن امروز خرج کردم.

+فقط اونجاش خوب بود که بیت شعری که وقتی قهرم چپه چوپه میخونه برام رو نوشته بودم، میگه عه براچی اینو نوشتی من میخواستم بنویسم😂


یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ 16:24 توسط انار  | 

نتم داره تموم میشه.

خدا نگهدار😬


تولد🙄 یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ 9:46 توسط انار  | 

سلام.

دیشب رفتم سر خیابون، ۳ جفت جوراب گرفتم با یه پاشنه کش.

شیرینی فروشی هم رفتیم اما گفت سرشون شلوغه و کیک سفارش نمیگیرن...گفت امشب کیک یخچالی میاریم زنگ میزنم بیا انتخاب کن یکی رو نگه دارم برات...و زنگ نزد.

خوب مرد! بیکار بودی شب ولنتاین به دنیا اومدی؟

خلاصه که امروز دوباره باید برم کیکاش رو ببینم و خدا کنه یک خوب و سبکش گیرم بیاد، برا که گفت ۱و نیم کمتر نیست، ۲ بیشتر نیست و من ۱ کیلویی میخواستم.

خلاصه اگه پیدا نشد مجبورم اتوبوس بشینم و برم نزدیک خونه مامان بزرگ بچه مردم. اونجا معمولا انواع کیک رو داره.

۱۷+۱۷+۱۷+۱۴+۱۴+۱۸+۲۵+۲

۱۲۴

تا الان ۱۲۴ خرج شد.🙄

۴۸×۲

۹۶ تومنم کیک😱

خداکنه ۲ کیلویی گیرم نیاد.


شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۰ 11:14 توسط انار  | 

سلام.

امروز ساعت ۸ که بیدار شدم دیدم بارون میاد.

علی رو نبردم واکسن بزنه، براکه مامانم نبود😐

 

+اعیادتون مبارک....اونایی که میتونن روزه بگیرن ما رو هم دعا کنن


جوراب جمعه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۰ 1:35 توسط انار  | 

سلام.

امشب نیم ساعت تربچه رو گذاشتم پیش زهرا و با بچه مردم رفتیم جوراب خریدیم.

۳ جفت

یکی ۱۸، یکی ۱۷، یکی ۱۴...از ۱۸ ایه خوشش نیومد تنگ بود.کلا شد ۴۹ تومن ۱۰۰۰ تخفیف داد.

+میگه اینا برا روز مرده؟ میگم نه یکیش تولدت، یکیش روز مرد، یکیش ولنتاین😂

حالا باز شاید برم ۳ جفت ۱۷ ای بگیرم دوباره براش...پاشنه کش کجاها داره؟

کیکم کیلو ۵۰ هستش.

اگه شنبه با مامانم رفتم برای واکسن تربچه، کیکم سفارش میدم، جورابم میگیرم.ان شاءالله.

یکشنبه به احتمال زیاد بیرون کار دارم.شاید همون یکشنبه تولد بگیرم.

 

امشب تولد داداششه😐...۲۲ بهمن.

پسر آبجیشم بهمنیه.

بعله.

شب بخیر.

 


آشتی چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ 16:49 توسط انار  | 

سلام.

امروز بعد از دو سه روز با بچه مردم آشتی کردم.بهش میگم نه آشتی نمیکنم تا روز مرد رد بشه...میخنده.

قراره امشب بریم سر خیابون براش جوراب بگیریم.

میگه چه بدبختی ایه، روز مرد و تولدم یکی شده ،دوتاش رو باهم میگیری...میخندم میگم آره دیگه.

+قهرم سر خیلی چیزا بود که امروز یه ساعت نشستیم توی آشپزخونه و در موردشون حرف زدیم...تربچه هم تخت خوابیده بود.


برچسب‌ها: قهر

هفته ی شلوغ دوشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۰ 18:23 توسط انار  | 

سلام.

یادم افتاد ۲۳ ام وقت واکسن تربچه هم هست🤦🏽‍♀️

کیک کیلو ۵۰ بوده...فکر کنم پارسال ۳۰ بود.

تصمیم دارم یک پاشنه کش هم بخرم .

اگررررر برم بیرون.

۲۳ بهمن تربچه رو واکسن بزنیم ۲۴ الی ۴۸ ساعت تب داره.

۲۴ بهمن تولد بچه مردمه

۲۵ بهمن شاید شب بریم خونه بابای بچه مردم

۲۶ بهمن عقد دختر دایی توی حرمه.

حالا من چه کنم؟

هوا هم خوب نمیشه تربچه رو بندازم توی کالسکه و برم بیرون😒

ای بابا


برف دوشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۰ 8:39 توسط انار  | 

سلام.

دیروز مشهد برف اومد و امروز اثری ازش نیست

پریروزم مشهد بارون بارید و دیروز صبح اثری ازش نبود.

 


برچسب‌ها: آسمون

بی اهمیتا+یکم غیبت یکشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۰ 8:43 توسط انار  | 

سلام.

بعضی وقتا یادم میره بچه کنارم دختره یا پسر...یعنی برام اهمیت نداره.

همه بچه ها توی سن تربچه یه مدلین.

همشون کوچولو و نازن...همشون موهاشون کوتاست...صداشون و حرف زدنشون یه جوره.

+خیلی وقتا یادم میره اختلاف سنی خودم با بچه مردم رو...برا که برام اهمیت داره...

یادم میره دوتامون ۲۵ سالمونه.، و دختری که ۲۵ سالشه باید عاقل باشه، سنگین و رنگین باشه.

شاید باورتون نشه ولی بعضی وقتا یادم میره تربچه بچمه، میبینی یهو خاله صداش میزنم🤦🏽‍♀️

+هفته دیگه همه کارا و مناسبتا رو هم روهم میشه.

۲۴ بهمن تولد بچه مردمه و تا الان نتونستم برم شیرینی فروشی یه قیمت بگیرم....۲۵ بهمن ولنتاینه که به ما ربطی نداره...۲۶ بهمن تولد امام علی و روز مرد هست که هم قراره دختر دایی رو عقد کنن به سلامتی، هم شاید بریم خونه بابای بچه مردم. حالا اگر ۲۵ ام برن خونه باباشون خیلی خوب میشه...خیلی دوست دارم دختر دایی عروس شده رو ببینم.

عروس ۱۶ سالشه و داماد ۲۱ سالشه...داماد رو نمیدونم ولی عروس خیلی ازدواجی بود.خوشبخت بشن الهی...با مادرشوهر و خواهرشوهر و مادربزرگ شوهر بتونه کنار بیاد الهی(همه مادرو خواهر و مادربزرگای شوهر مثل بچه مردم نیستن که بی آزار و مهربون باشن)

ولی پدر شوهرش آدم خوبیه.ان شاءالله که پسرشونم خوب باشه.

 


برچسب‌ها: بچه مردم# تربچه# دختردایی# عروسی

امروز شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۰ 21:3 توسط انار  | 

سلام.

امروز صبح پاشدم خونه رو جمع و جور کردم.

بعد زهرا اومد تا ویدئو ضبط کنه نتونست، برای اینکه بعدش زنداییم اومد و بعد پسر داییم چیزایی که برا خونش برده بود از حیاط رو برگردوند.

اونا  که رفتن بچه مردم اومد، ناهار خورد و رفت.سفره هنوز پهن بود که تربچه گریه کرد و رفتم بهش غذا بدم، همونطوری شاید ۵ دقیقه خوابیدم که زهرا در زد...گفت اگر میای روضه ، حاضر شو.

دستمال مرطوب و پوشک برا تربچه گرفتم و حاضر شدم و حاضرش کردم، شاید نهایتش یه ربع الی بیست دقیقه طول کشید.

رفتم خونه مامانم اسنپ گرفتیم و رفتیم.

روضه که تموم شد تربچه خواب بود، به مامانم گفتم تربچه رو بذاریم جای زهرا بریم مرغ خوری بخریم.

مغازه مورد نظر هم بسته بود هم هنوز نیاورده بود، رفتیم ده متری و یکی یکی مغازه ها رو قیمت کردیم...مستطیل ساده هاش کاوه بود که نمیخواستم کاوه. نوری تازه میخواستم که اون مدلی نداشت...مستطیلیاش ۳۸، ۴۰ و اینا بود...رفتیم و رفتیم به آخرین مغازه بلور فروشی رسیدیم...اونجا همون ۳۸،۴۰ تومنیا رو میداد ۳۰...خرید قبلش بود...گفتم عب نداره ۳ تا میخوام، و الان ۹۰ تومن از کادو روز زن رو مرغ خوری گرفتم...

تا الان شد ۵ گیره روسری، ۲۵ شلوار خونه، ۹۰ مرغ خوری.

چقدر دلم باز شد رفتم خرید کردم‌...چیزایی رو خریدم که لازم داشتم و خیلی به فکر خریدنش بودم(به جز شلوار خونه)

الان فقط ازون آهنربا(مگنت) رنگی رنگی ریزا میخوام برای روی یخچال و دو تیکه چیز دیگه.

+۳ سال پیش روز مادر برا مامانم ۶ تا مرغ خوری گرفتم شد ۳۶ تومن، نوری تازه هم بود😒

+بچه مردم میگه برا تولدم جوراب بخر، جوراب ۲۵ تومنی.

۱۵۰ بخوام براش خرج کنم میشه ۶ تا جوراب...😒

+دیروز تربچه تب داشت


برچسب‌ها: مهمونی# تربچه# بچه مردم# بیماری

😴 پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۰ 11:51 توسط انار  | 

سلام.

امروز بچه مردم ساعت ۹ و نیم از کار برگشت...یعنی کار نکردن.

لحظه اومدنش تربچه بدجور گریه میکرد.

تربچه رو عوض ‌کردم و یکم راه بردم و یکم گذاشتم روی پام، خوابید.

الان پدر و پسر خوابن.

منم دلم میخواد بخوابم ولی اذون داد.

+ نرگسشون بلاخره روی اسم بچشون توافق کردن.

شب بخیر، خدانگهدار😴


عالم بی عمل😒 چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۰ 16:17 توسط انار  | 

سلام.

اون اولا که تربچه رو بغل میکردم یا میذاشتم روی پام بخوابه عمم میگفت انقدر بغلش نکن بغلی میشه، انقدر فلان نکن عادت میکنه، بذار روی زمین بمونه.

چند وقته دقت کردم تربچه که بیدار باشه و عمم خونمون باشه و من یا نباشم یا کار دیگه ای داشته باشم ، تربچه چه ساکت باشه چه ساکت نباشه روی پای عممه و داره اینور اونور میشه.😐

یه بارم بهش گفتم عمه بذارش زمین بغلی میشه😐

خیلی شده حرف بقیه رو به خودشون برگردونم، بعدش یه عذاب وجدان ریزی میگیرم...ولی خوب نزنید حرفتون رو وقتی خودتون انجامش نمیدین😒

 


برچسب‌ها: عمه# تربچه

کودک لرزان چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۰ 12:10 توسط انار  | 

سلام.

این سندروم کودک لرزان چه سمی بود این دانشمندا کشف کردن😒

نرگسمون خیلی بد اخلاق بود، خیلییییییی...

بعد یادمه همیشه اینطوری وینگ میزد. مامانمم میذاشت روی پاش، دستاش رو با روسری میبست، یکسره محکم محکم تکونش میداد، بعد خوابش میبرد.

الان عقلش سرجاشه.

الان چندشبه که خوندم مطلب کودک لرزان رو، یواش تکونش میدم، اصلا نمیخوابه.😒

 

+گشنمه...نون نداریم😒...ببینم اگه تربچه بیدار نمیشه ظرفام رو بشورم.

++یه مگس عفسی اومده خونمون عصاب نذاشته برام...یه بار خواستم بکشمش فرار کرد.دیگه تلاش نکردم.

 


خسته چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۰ 0:33 توسط انار  | 

سلام.

از دیروز بعد از ظهر بدجوری حالم گرفته بود...شاید چون یه خواب خوبی بودم و یهو تربچه بیدار شد و گریه کرد و بد خواب شدم.

امشب بچه مردم میگه چیکارت شده؟ از یه چی ناراحتی لابد به من نمیگی.

میگم هیچی، خستم.

میگه تقصیر خودته باید یه هفتهه سختی بکشی خواب بچه رو تنظیم کنی، بعد شبا راحت بخوابی.

به آدم خسته بگین یکم بخواب.سر به سرش نذارید، امر و نهیشم نکنید.

دلم دو روز خواب راحت میخواد.

دلم برا خواب بعد از ظهر تنگ شده


برچسب‌ها: خواب# تربچه

کار و کار و کار یکشنبه دهم بهمن ۱۴۰۰ 16:41 توسط انار  | 

سلام.

امروز تا ساعت سه و نیم خونه خودم بودم.

تا دو و نیم بچه مردمم بود.

بعد از رفتن بچه مردم لباسای شسته رو تا کردم ، اتاق رو جمع کردم، تربچه رو سر جاش خوابوندم و پتو ها و پشتیا رو جمع کردم،وسایل و دستمال کاغذیای تربچه رو جمع کردم و اپن رو دستمال کشیدم...چند تیکه هم ظرف شستم.

فقط دوتا قابلمه موند و گاز...تربچه بیدار شد و آوردمش خونه مامانم.

اینکه کارای خونه رو بکنی و با وجود بچه کارای عقب افتادت رو انجام بدی خیلی حال میده...اصلا شاد میشی.

مثلا چند وقت جاقاشقی رو مخم بود، فکر کنم جمعه قاشق چنگالای اضاف رو برداشتم و جاقاشقی رو شستم، انقدر حال داد...یا چند وقت بود شلوارای بچه مردم نیاز به چرخ کردن داشت ، اونروزی دوختمشون سبک شدم انگار.

یه روز باید یخچالمون رو تمیز کنم. و دو تا دستگیره بدوزم تا خود بچه مردم دست به کار نشده.

آخیش...خدایا شکرت.

یعنی میشه یه روزی از صبح تا شب خونه خودم باشم با تربچه و بتونم همه کارام رو بکنم و شامم بار بذارم ...بچه مردم الان چیزی نمیگه ولی وقتی همه چیز تمیز و جمع و جوره خوشحال میشه و خوشحالیش رو دوست دارم.

 


سختی شنبه نهم بهمن ۱۴۰۰ 10:52 توسط انار  | 

سلام.

فکر که میکنم و به خودم نه، به بقیه نگاه میکنم، میبینم مادر بودن چقدر سخته.

من که خانوادم هستن و تربچه رو نگه میدارن وقتی کار دارم، اونایی که تنهان.مثل آبجی بزرگه که توی روستای دور دل دردا و دیشا و گریه های امین رو تحمل کرد.

مثل مامانم که بچه هاش پشت سرهم بودن و اونموقع پوشک نبود و کهنه لاستیک باید میشسته...یادم میاد لاستیکای نرگس و زهرا رو که مورچه ها سوراخ میکردن(مورچه ها علاقه خاصی به مدفوع نی نیا دارن)بعد اونا رو چسب میزد و استفاده میکرد.یا فرت و فرت نم میزدن با کهنه لاستیک.

خیلی خیلی سخته مادر بودن، شب بیداریا و دیش ومدفوع تمیز کردنا و سیر کردن شکم بچه ...تااااا مردن نگران بچه بودن

 

فکر که میکنم ،میبینم پدر بودنم سخته.

تاحالا پدر نبودم و نمیتونم باشم،طبیعیه، ولی میبینم...وقتی دختر خونه بودم زیاد درک نمیکردم شاید، زیاد به چشمم نمیومد.ولی همین خرج پوشاک و خوراک و مسکن زن و بچه خیلی سخته.به قول اون جوکه هرچی پول در میاری باید بدی به بچه و زنت، آخرشم سرت غر میزنن.

یا وقتی پول کم میارن باید غرورشون رو بشکنن و برن پول قرض بگیرن.

خیلیم زیاد به چشم نمیان باباها.

سخته، واقعا سخته پدر  بودن...

هئی..

+البته که خدا وعده داده ،هرچی بچه بیشتر باشه روزی هم بیشتر میشه، البته که هربچه از خودش روزی داره و به دنیا که بیاد میره توی جیب بابا، ولی وقتی همزمان با اومدن روزی قیمتا هم میره بالا براشون سخت میشه.

+یه آقا شیخه ای از یه امام که یادم رفته نقل کرد که بچه سوم به بعد روزی سیصد برابر میشه.

بابای خودم قبل از زهرا تونست خونه بخره و از مستاجری در بیایم.(زهرا ،ته تغاری ،پنجمیه)


برچسب‌ها: پدر# مادر

امروز شنبه نهم بهمن ۱۴۰۰ 1:31 توسط انار  | 

سلام.

دیشب بچه مردم گفت فردا یعنی همون جمعه میرم سرکار.

یکم ناراحت شدم، نه از دوریش، ازینکه جمعه شبا مهمون داره و من دست تنها قرار بود باشم.شامم قرار بود بادمجون درست کنه براشون.

پاشدم کارا رو نوشتم.

صبح نزدیکای ساعت ۹ از جام پا شدم،بچه مردم همچنان خواب بود.

آروم آروم لباسا رو تا کردم و بادمجونا رو پوست گرفتم و ظرفا رو شستم و سه تیکه لباس تربچه رو شستم و اینا.

بیدار که شد گفتم مگه قرار نبود بری سرکار؟ گفت نه کنسل شد.

من اینجوری شدم

خلاصه من جمع و جور کردم و اون غذا پخت.بعد از ظهرم گفتم بچه رو بذارم خونه مامانم بیام جارو کنم.رفتم و اومدم داشت خونه رو جارو میکشید.

خدا رو شکر که مرد زیاد بیخیالی نیست.

 


فتوکپی جمعه هشتم بهمن ۱۴۰۰ 19:27 توسط انار  | 

سلام.

امروز فهمیدیم تربچه فوتوکپی عمو بزرگشه😐

عکسش رو کنار عکس عموش گذاشتم به هرکی حتی بچه مردم نشون دادم گفته خودشه.

ولی خوب تربچه من فرشتست...مخصوصا وقتی خوابه.😘🤗


کپسول اکسیژن🤗 پنجشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۰ 10:46 توسط انار  | 

سلام.

 

داشتم میرفتم خونه مامانم، بهش گفتم تو نفس منی😊

یه مکثی کرد گفت نفس؟ داری میری خفه نشی!

گفتم نه نگران نباش، میرم خونه مامانم کپسول اکسیژن هست، بچم کپسول اکسیژنه.😜

و میخنده.

😁😁😁


برچسب‌ها: عشق# تربچه

شوهرخاله چهارشنبه ششم بهمن ۱۴۰۰ 11:34 توسط انار  | 

سلام.

فکر کنم باید شوهرخالم رو آنفالو کنم.

خوشم نمیاد ازش، ولی بچه مردم گفته بود یه چیزایی گذاشته، فالو کردم ببینم چی گذاشته.

حالا یکسره میخواد من رو فالو کنه...نمیدونه کیم، نمیخوامم بدونه.😒

 


دیشب یکشنبه سوم بهمن ۱۴۰۰ 13:19 توسط انار  | 

سلام.

دیشب رفتیم خونه مادر بزرگ و مامان بچه مردم.

عموی تربچه که تازه دیده بودش میگفت مثل دختراست.

دختر عمو ۴ سالش میگه زنعمو کلاش رو در بیار ببینم دختره یا پسر.

کلاهش رو در آوردم اینجوری شد😳 گفت دختره.

جاری هم یکسره میگفت بچگیاش شبیه باباش بود الان شبیه خودته.

نمیدونه من اندازه این بودم بینهایت زشت بودم،ولی دوستم داشتن همه.

دیشب داییم (پسر زهرامون) پیام داده روزم رو تبریک گفته.

آخر شب به بچه مردم میگم روزم مبارک، میگه روزت مبارک عزیزم


🎊🎉 جمعه یکم بهمن ۱۴۰۰ 11:7 توسط انار  | 

سلام.

با بچه مردم جایی نزدیک حرم دعوت بودیم که کارت دعوت داشت.

کارت من رو داد توی خونه دستم.

توی راه به دلم افتاد که کارت رو جا گذاشتم...وقتی رسیدیم و پیاده شدم و بچه مردم رفت طرف مردانه ، جیبای پالتو و کیفم رو گشتم و دیدم بله ،نیستش.

پیام دادم بچه مردم و اومد. کلی باهم کیفم رو گشتیم و پیدا نکردیم...مجبور شدیم برگردیم خونه.

گفته بودن جشن ساعت ۸ و نیم شروع میشه و بعد شروع شدنش درا رو میبندن.

رفتیم خونه درو باز کردم توی راهرو دیدم برگه مچاله شده افتاده توی دمپایی.

دوباره سوار شدیم و با سرعت اومدیم جشن.

ساعت ۹ و ۹ نشسته بودم بین خانوما.

خیلی خوب شد اومدیم ، چیزای خوب خوب و قشنگ قشنگی گفتن و اگر فراموشیم باعث نشه یادم بره، یاد گرفتیم.

 


آخرین نوشته ها
پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴دعوای خونگی 
پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ماشین زمان 
چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴آیا؟  
چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ررررررررر 
سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴خدا شفا بده.  
سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴نمیدونم بهش چی میگن 
دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴مثبت نگر باشیم 😶 
یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴هفت سال پیش، دیروز 
شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴امشب 
شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴خواااااااااااب😴