سلام.
به بابام گفتم گوشیت رو میدی چند وقت دستم باشه؟
هیچی نگفت.منم سیمم رو انداختم توش
تا دو هفته دیگه که بچه مردم پول دستش بیاد و مال خودم رو درست کنه.
امروز ظهر اومد خونه و نوبت دکتر بهم داد.
با ته تغاری رفتیم دکتر.کپسول و قرص سرما خوردگی و یه شربت داد بهمون.
از ١٢شب شروع کنم به مصرفشون.البته که کپسول رو نمیخورم.
حس میکنم بند شدم.
تو این گوشی نمیشه تل نصب کرد:-(
دلم برا تلگرامیا تنگ شده.
اینستا هم فکر نکنم نصب کنم,با همون گوشی بچه مردم میرم.
فقط واتس نصب کردم و همین که میشه پیام بدم یا جواب بدم تماسا رو و بیام وبم خوبه.
خوب دیگه برم پیش تربچه.
ادامه نوشتهسلام
سرما خوردگیم داشت خوب میشد که آبجی بزرگه بی حال و سرفان اومد خونه مامانم
خودش رعایت میکرد، اما امان از امین که بگی جلو دهنت رو بگیر، میاد تو دهنت سرفه میکنه.
زهرا هم سرما خورد، منم دوباره سوزش و خارش گلو دارم و نمیتونم آب دهنم رو قورت بدم و آبریزشم دارم
دیشب تا صبح بیدار بودم.
عمه رو هم چند بار گفتم ماسک برن ولی حرفم روگوش نداد.
بهش گفتم دفعه قبل بهم سرما خوردگی دادی داشتم میمردم.
انگار نه انگار...
دلم میخواست برم بزنم، بزنمش بعد ماسک رو بچسبونم جلو دهنش...
دفعه قبل خیلی اذیت شدم
خدا کنه فردا بچه مردم یادش نره وقت بگیره.
سلام.
گوشیم خراب شد.
دیروز صبح بیدار شدم دیدم روش لعاب برنج ریخته.
خشکش کردم دیدم لمسش کار نمیکنه.
هیچی دیگه نابود شد.
حیف عکسای توش.
و معلوم نیست کی بشه گوشی بخریم.
دعا کنید بشه زودتر.
+گوشی ندارم تو گفتینو پیام ندید🙄
سلام.
دو شب پیش بلاخره فرش هم خریدیم.خدا رو شکر.
به بچه مردم میگم هدف بعدیت خریدن گوشی برا من باشه😁.
دیشب ۳۱ درصد شارژ داشتم، نت رو خاموش کردم و گذاشتم حالت هواپیما، الان برداشتمش ۱۵ درصده😑
باز باید برم خونه مامانم با شارژر ته تغاری شارژش کنم.
سلام.
خیلی سخته نتونی تربچه رو بوس کنی.
دو سه روزی هست که چه تو خونه خودمون، چه تو خونه مامانم ماسک میزنم.
عمم سرما خورده بود سرفه میکرد، رعایت نمیکرد ، منم سرما خوردم.
من باید رعایت کنم
سلام.
ار کجا معلوم شایدم یه وقت کودک درونی دیگر در راه باشه.
اگر نیست پس کرونا دارم.
بیا فکر کنیم هست و کرونا ندارم.
درد گلوم و در نیومدن صدامم برا عفونت گلومه و شاید بند شده باشم که آب به سختی میخورم.
بی اشتهاییم برا کودک درون دیگست.
اینکه یکسره اجابت مزاج برام پیش میادم برا کودک درون جدیده.
+دیشب نهایت ۵ قاشق غذا خوردم و دیگر هیچ.
الان فکر کنم معدم پاکسازی شده تازه داره گشنم میشه.
صبح آب نمک قرقره کردم بعد نشاسته خوردم.و سکوت.
+همسایمون دیده شست پای تربچه توی دهنشه گفته وقتی بچه این کار رو میکنه یکی سریع بعدش میاد😑
دیروز خونه آبجیم تربچه خیلی بی قراری میکرد، خالم گفته این یعنی یه خبرایی هست😑
از کجا معلوم شاید اون خواب پلاک طلا تعبیر شد.
پلاک طلای بی صاحب....شاید چون نمیخوامش بی صاحبه.
به جان هرکی من حوصله بچه دیگه ندارم، همین تربچه به اندازه کافی اذیت میکنه.
نا شکری نمیکنم ولی خوب چرا من مادر شدم؟ حس میکنم لیاقتش رو نداشتم.مادری هم بلد نیستم.
خدایا حد اقل این دومی رو به دختر دایی میدادی اون گناه داره.
++خوب توهم بسه، بریم به زندگیمون برسیم(وی میخوابد)
برچسبها: کودک درون# تربچه# خواب# انار متوهم
سلام.
فردا قراره بریم سالگرد بابابزرگ محمد امین.
امشب مانتو و شلوار و چادرم رو اتو کردم.
خیلی کیف میکنم وقتی شب قبلش وسایلم رو حاضر میکنم.
از وقتی علی به دنیا اومده نهایت کاری که بعضی وقتا شب قبل از جایی رفتن انجام میدم اینه که برا تربچه پوشک و لباس میگیرم میذارم توی کیفم.یا مثلا مشخص میکنم چی تنش بدم.
امشب خوابوندمش ، تا اومدم اتو رو آماده کنم ،بیدار شد. اما خوب ته تغاری گذاشت رو پاش و تا کار من تموم شد نگهش داشت.
برم بخوابم که صبح زود پدر بیدارمون میکنه.دیگه تا ظهر خوابیدن خبر نیست اینجا.
برچسبها: مهمونی
سلام.
یه چیزی بخورم حس حالت تهوع بهم دست میده.
کلا دلم چیزی نمیخواد.
کمبود خواب شدید دارم.
دیشب پاهام و کمرم درد میکرد و تب داشتم.
بچه مردم یکم تربچه رو گرفت و من خوابیدم.جوشونده هم درست کرد چند قلپ خوردم تبم پایین اومد ولی دندون دردم شروع شد.
بچه مردم رفت و من همچنان دندون درد بودم.
تا اذون صبح فقط نیم ساعت خوابیدم.بعد پا شدم نماز خوندم و تا صبح سعی کردم بخوابم.
ولی ۱۰ بیشتر خوابم نبرد.
۱۱ اومدم خونه مامانم.
خیلی خوابم میاد ،خیلی.اما باید برم سبزی آب بکشم و بعدش با مامانم پیراشکی بپزیم.
😴
برچسبها: انار پکر
سلام.
خبر جدید اینکه گلوم درد میکنه و نمیدونم از کجا سرما خوردم.
از امروز بعد از ظهر شروع به درد کرد.
الان آویشن خوردم.
خدا نکنه من یه کوچولو سرما بخورم.تا خوب شدنم یکسره افتادم...فکر کن با تربچه چه کنم، مخصوصا اینکه بچه مردم فردا شب اینموقع میره صفا سیتی با دوستاش تااااا جمعه☹
برم بخوابم😴
برچسبها: بیماری# بچه مردم
سلام.
امشب مهمون داشتیم.
آخرین مهمونای ماه رمضون.
همه کارا رو بچه مردم کرد.من یه مرغ درست کردم و یه شله زرد و خرما و سبزی تو ظرف چیدم فقط.
+وای از بچه هاشون، وااآای.
اینکه با اسباب بازیای تربچه بازی کردن مشکل ندارم، ولی اینکه مثل ...استغفرالله... پرت کرده بودن توی کوچه اعصابم رو خورد کرد.
من رفتم توی کوچه پسرعموهاش رو دعوا کردم، مامان و عزیزشونم کتکشون زدن...بچه رو میزنن که اونطوری میشن دیگه.
کمیل که همش دوست داشت اعصاب بچه مردم رو خورد کنه بچه مردم بیفته دنبالش بزنش....علی هم همینطور.
پسر عمه تربچه هم یه قسمت از روروئکش رو شکست.
یعنی من باشم دیگه اسباب بازی جلو دست اینا بذارم.
وقتی رفتن ماشین کوچولوهاش رو انداختم توی آب و شستم ، براکه یه وقت میکنه تو دهنش کثیف نباشه.
فردا هم باید همه عروسک پارچه ایاش رو بندازم تو ماشین بشورمشون.
سه تا از ماشیناشم نیست...
+دلم میخواست منم بزنمشون ،ولی گفتم بی خیال همون دعوا بسشونه.
++تو کوچمونم انقدر آشغال جمع کن میاد که اگر چیزی مونده باشه توی کوچه باید باهاش خداحافظی کنیم...البته بچه مردم گفت گشتم چیزی نبود.
×++خدا داند تربچه چه فضولی بشه.
سلام.
بلاخره تولد گرفت و حقیقتا من از دمپاییش خیلی راضی بودم و باهاش سوپرایز شدم😁
دمپاییام تیکه پاره شده بود.
مامانمم ۲۶ ماه رمضون به دنیا اومده امشب خاله ها سوپرایزش کردن و یهویی اومدن براش تولد گرفتن.
+ماه پیش همزن سوخت، ساعت افتاد و شکست.
این ماه عوضش ۳ تا چیز جدید اضاف شد.ساعت، همزن، خردکن.
خدا رو شکر.
جیب بچه مردم خالی شد ولی.
سلام.
سر سفره نشسته بودیم به آبجی کوچیکه گفتم ماشینی که ما سوار شدیم خیلی داغون بود.
گفت مال ما هم داغون بود، ما سوار بودیم تصادفم کرد.
بعد از قول راننده ی ماشینی که باهاش اومده بودن خونه آبجی بزرگه تعریف کرد
از صبح یه مسافر زده بوده و برده بودش طرقبه و کلی خانومه خرید کرده و اینور و اونور بردش. وقتی خواسته پیاده بشه رفته عابر بانک تا کرایه رو برا راننده بیاره.۳ تا ۵۰ تومنی داده و ۴۰ تومن پس گرفته...وقتی دیگه رفته هر کی سی خودش ،راننده فهمیده ۵۰ تومنیا قلابیه😶
بعدش یه دختر خانومی رو سوار کرده، میگه سوار که شد شالش افتاد یکم بعدش براش پیام اومده که به دلیل رعایت نکردن شئونات اسلامی فلانقدر جریمه شدی...به اون خانومم بگو باید بره فلان جا کلاس احکام🥴
وقتی مامانم اینا سوار بودن تو میلان خیلی آروم خورده به آینه بغل یه ماشینی.وانستاده و رفته، ماشین خسارت دیده هم اومده دنبالش و نگهش داشته و ۷۰ خسارت گرفته.
آبجی کوچیکه میگفت وقتی پیاده شدیم دیس و سینیایی که برا مراسم هفته دیگه آبجی بزرگه آورده بودیم از دستمون افتاد و سینی نشکن شکست.
+خواهرم حجابت
+خیلی دلم براش سوخت ، ولی کلی خندیدم
سلام.
دیشب رفتیم خونه دوست بچه مردم.
خانوما پایین، آقایون بالا.
اگه خانوم حسین رضا نبود میمردم از غریبی.
شایدم دوست پیدا میکردم.
بر عکس سن کمشون همه عاقل بودن.
فردا شب خونه آبجیم میریم.
به بچه مردم گفتم شنبه خونوادت رو دعوت کن.
میگه یادت باشه جمعه دوستام میان.
گفتم چی بپزیم؟ گفت هیچی افطاری مال یکی دیگست مکان نداره.
یکم بعد گفت کافر مکانم داره ولی بچه ها گفتن خونه ما با صفا تره😑
گفتم مجرده؟ گفت نه....خونش کجاست ؟ ...همینورا....عجب...
ازین به بعد باید حیاط رو کرایه بدی😁
+عب نداره گنا دارن، ثواب میشه
سلام.
امروزم سحری بیدار نشدم.
تا الان ۱۰ روز روزم رو خوردم.
اومدم خونه مامانم ساعتای یک و خورده ای و دارم غذا میخورم.
وقتی تربچه بیداره حتی نمیتونم غذا بخورم.
بعد بچه مردم توقع داره همه جا برق بیفته. و وقتی میبینه خستم هم میگه عزیزم بعد از ظهر بخواب حتی شده نیم ساعت.
فکر کن شب تا نزدیک ۲ بیدار تربچه نگه میدارم، حق دارم صبح که تربچه خوابه بخوابم.
زودتر از تربچه بیدار میشم و گوشی چک میکنم.تا تربچه خوابه میرم مستراح. وقتی بیدار شد باید عوضش کنم و باهاش بازی کنم.
اگر خونه مامانم بیارمشم نمیشه یکسره برم خونم ، برا که اونا اذیت میشن.
اگه نیام تااااا دوباره خوابیدنش باید صبر کنم وبعد که خوابید دوباره مستراح و نماز، یا یه چیزی خوردن تا نمیرم.
نیم ساعت نماز و اینا طول میکشه، ناهارم بخوام بخورم میشه یک ساعت که نهایت خوابیدن تربچه همونقدره و باز بیدار شدن و گریه کردنش و سیر کردن اون.حالا یا با شیر یا حریره یا مثل امروز شیر برنج یا اگه بود شله زرد.
هرچیزی که بتونه بخوره و سیر بشه.
واقعا در توان من نیست هم بچه داری هم خونه داری به نحو احسنت.
تو طول روز از خونه داری یا فقط ظرف میشورم یا فقط خونه جمع میکنم، جارو هم که هرگز.
بچه مردمم اوایل خیلی خوب بود، الان میگم بچه رو نگه دار مثلا نماز بخونم میگه بخوابونش بعد بخون.بچه رو بخوابون ظرف بشور. انار امروز بچه رو خوابوندی خونه رو هم جارو کن.
)تربچه از صدای جارو برقی میترسه)
+خوابم میاد، نماز نخوندم و...
خوابم میاد.
شبای قدرم تموم شد.
۲۲ روز از ماه رمضونم تموم شد.
۸ روز مونده و من ۱۴ روزش رو فقط گرفتم.
فردا فکر نکنم بگیرم، به خاطر تربچه.
وگرنه من خودم اذیت نمیشم.
شب خونه مامانم دعوتیم.
فرداشب خونه دوست بچه مردم.
بعدشم احتمالا ما خونواده بچه مردم رو دعوت کنیم.
مامانم امشب نون پخت.گشنمه دلم میخواد برم یه تیکه بخورم ولی نمیشه.
سلام.
دیروز تا وقتی که به ۳ اردیبهشت فکر میکردم افسردگی داشتم و بی حال و حوصله بودم.
یه دوستی بود میگفت نه به کسی تبریک میگم نه دوست دارم کسی بهم تبریک بگه.
کار خوب رو اون انجام میداد.
دیروز من تا کی منتظر تبریکات بودم ولی اهل فامیل همه شب تبریک گفتن.
اونم بعد از اینکه خاله بزرگم گفت تبریکای تولد انار جون باشه برا بعد شبای قدر.
😶
ولی خوب دوستان و اول از همه فاطمه جون تبریک گفته بودن.
بچه مردمم شب قبل رو هم خوری کرده بود و مسموم شده بود.و اصلا حال و حوصله نداشت.
یعنی تولد نداشتم☹ و ناراحت بودم.
اما خوب شدم بعدش که بی خیال شدم.
اصلا هیچی بهتر از بی خیالی نیست.
وقتی بی خیال باشی یکی هم که کاری برات انجام داد ذوق زده تر میشی.
+فکر کنم دختر قوچانی و م خاموش بودن و دیروز روشن شدن.شایدم جدید بودن.
ممنون از تبریکات
سلام.
یه بچه وقتی به دنیا میاد تا یک سالگیش قد میکشه ،بزرگ میشه و کلی کار جدید انجام میده.
اوایل لبخند میزنه،سرش رو میتونه ثابت نگه داره ،بعد به پهلو میشه، کم کم غلت میزنه ، بعد خودش جلو میکشه برا رسیدن به شیئ مورد نظرش، بعد میشینه، بعد کم کم ۴ دست و پا میکنه، بعد راه میره و کم کم میتونه درخواستش رو با گفتن چند تا کلمه مطرح کنه.
اینا همه کار خداست، قدرت خداست.
بزرگ تر که شدیم خدا کار رو میده دست خودمون، میگه خوب برو ببینم چیکار میکنی.
و ما اکثرا (من) درجا میزنیم.روحمون، فکرمون مثل یه مریض قطع نخاع رو تخت افتاده و جسممون کارای روزمره رو میکنه.
امروز ۲۶ سال از عمرم گذشت ، و من توی این یکسال چه کار کردم؟
و من توی این ۲۶ سال چه کار کردم؟
برچسبها: خودم
سلام.
افطاری لغو شد😥
+دختر خالم به مامانم گفته بوده به انارم بگین بیاد اون تربچه داره😍
ما هم با اینکه نرفتیم خونه آقاجون تربچه، عوضش رفتیم خونه خالم.
اون چیزی که من دوست دارم و خیلی هوس کردم رو درست کرده بودن😊
+چه بارونی اومد دیشب توی مشهد.
موقع برگشت سوار موتور خیلی خوب بود زیر بارون
برچسبها: مهمونی
سلام.
دیشب خالم زنگ زد به مامانم و گفت بچه مردم و داداشم و بابام و مامانم امشب برن خونشون افطاری.
من اینجوری شدم😥
گفتم منم افطاری میخوام.
بچه مردم اومد دنبالمون، مامانم بهش گفت، بچه مردم گفت نمیتونم بیام برا که قراره بریم خونه بابام افطاری.
و من اینجوری شدم🤩
دیشب به خاطر قهر دو روز پیش باهم حرف زدیم و اون یه ذره کدورتی که مونده بود توی دلم هم برطرف شد.
میگم قشنگه که پیام عذرخواهی یهویی میدی یا نامه مینویسی.
میگه آره من همیشه توی دلم ازین حرفا دارم ولی اشتباهم اینه که نمیگم بهت، ازین به بعد بیشتر میگم.
یا میگفت ازین به بعد برات شعر میخونم...گفتم کوش بخون...میگه الان بلد نیستم بعد ازین حفظ میکنم برات میخونم.
قرار شد امشب از خونه باباش اومدیم خرما بخوریم بلاخره...کاری که پارسالم گفت انجام بدیم ولی بعد گفت حوصله ندارم.
+دیشب بهش گفتم دوست دارم سوپرایزم کنی...میگه باشه فلان چیز رو میخرم سوپرایز شی😑
برچسبها: مهمونی# عشق
سلام
هروقت تربچه رو میبینم یاد کار آمریکاییا با بچه کوچولوهای سیاه پوست میفتم.
واقعا چطور دلشون میومده که طعمه تمساح کننشون؟
طفلکیا رو😥
همین باعث میشه از هرچی آمریکاییه حتی مردمش بدم بیاد.
یا انگلیسیا برای اینکه به خانومای اوکراینی پناه بدن ازشون درخواستای زشت زشت میکنن...اینا که دیگه فقط سیاسیونشون نیستن، مردم عادیشونن.
خدا لعنتشون کنه
سلام.
گوشم تیر میکشه ...بابا شب قدره حیا کنید غیبتم رو نکنید، دعام کنید.
ای بابا
