سلام.
یکی دو هفتست، هر روز به مامانم میگم امشب دیگه بچه به دنیا میاد.
اولا یکم نگران میشد و هول میکرد و باور میکرد.
الان میگه تو هر روز همین رو میگی.
دیشب یه مقدار دل درد بودم. اما ایندفعه چیزی نگفتم.
کاری که بچه مردم با داداشم میرفت تموم شد.
ازین به بعد ۱۲ ظهر میاد خونه تاآاااا فردا صبحش.
و ازین به بعد خونه تمیز نمیمونه. بچه مردم دو برابر علی بهم میریزه.
کافیه پا تو آشپزخونه بذاره. کافیه در یخچال رو باز کنه. کافیه یه نیمرو برا خودش بپزه. همه چیز میترکه.
دیشب تو تاریکی سه چرخه علی رو ندید، انگشت کوچیک پاش زخم شد. پرتش کرد توی حیاط.
میگه دفعه دومه پام میخوره بهش.
میخواستم بگم از بس سر به هوایی، یکم طمانینه داشته باش، یکم عجله ای نباش.
چطور پای من و علی بهش نمیخوره؟
اما سکوت پیشه کردم.
+حس میکنم خیلی از بچه مردم دور شدم. بعضی وقتا دلم براش تنگ میشه.
نمیدونم اونم حس من رو داره؟ فکر نکنم. اگه داشته باشه بیان میکنه. ازون مردایی که نمیگن نیست.
سلام.
همه جا بارون اومده به جز مشهد.
خدایا مرسی
ولی خوب شنبه فکر کنم یه بارون ریزی اومد. خیلی قشنگ بود، رفتم نصف حیاط رو جارو زدم.
سلام.
دیروز فهمیدم جمع کردنام و جون کندنام به درد عمم میخوره.
شاید به درد عمم هم نخوره، به درد خودم و بچه مردم میخوره.
دیروز دختر دایی ۱۸ سالم یه سر اومد خونمون، گفت چه خونه تمیزی.
گفتم امروز وقت نکردم خیلی جمع کنم.
گفت دارم تیکه میندازم 🫤
+شب قبلش در راهرو رو که با دستای علی کثیف شده بود تمیز کرده بودم، درای کابینتم تمیز کرده بودم، همه کارا انجام شده بود، به جز اسباب بازیای علی که تو سالن و اتاق پخش و پلا بود.
اصلا خورد توی ذوقم.
باز شب بچه مردم گفت دستت درد نکنه که انقدر زحمت میکشی. یکم خوب شدم.
سلام.
دیروز گوشیم دستم بود، نوشته بود مهندس ح به ایتا پیوست.
به مامانم میگم مهندس ح کیه؟
میگه گوشی کی دستته؟
میگم خودم.
میگه از من میپرسی؟ چه میدونم کیه.
+گوشی که نیست، کاروانسراست. سیمم تو گوشی هرکی بوده، یا کنار سیم هرکی بوده مخاطبینش رو گرفته.
از مخاطبین بابام بگیر، تا مخاطبین بچه مردم و زهرا و مامانم.
منم مرض دارم، همشون رو پاک نکردم.
سلام.
اینطوریه که من به بطری آبش میگم بطری، بچه مردم میگه قوطی.
علی هم ترکیب کرده میگه بوطّی.
+امروز یه مگس اذیتش کرد و بیدارش کرد. مگس رو که کشتم، خوابش داشت سنگین میشد، پاشدم برا خودم شیر ریختم، اومدم بخورم که دوتا گربه جیغ و داد کردن و علی دوباره بیدار شد.
خواستم بغلش کنم بخوابونش، بدو بدو رفت دم در ببینه گربه ها چیکار میکنن. بعد اومد خوابید.
برچسبها: تربچه# حرف زدناش# خواب
سلام.
وصیت میکنم هر وقت مردم به خاطر من گریه نکنید. دلتون برا من که جوون بود مرد و بچه هاش چی میشن و طفلک شوهرش نسوزه.
بچه مردم بلاخره بعد مردنم باید زن بگیره دیگه. فقط خوشگل نباشه. مثل من کچل باشه. برعکس من چاق و بیریخت باشه هم که بهتر.
اولای زندگیش با بچه مردم هم شلخته باشه، بچه مردم قدر من رو بدونه یکم.
ولـــــــــــــــی با بچه هام مهربون باشه.
بچه هام اگه به من نرن با زن دیگه بچه مردم مهربون خواهند بود.
ها داشتم میگفتم. برا من گریه نکنید، هیچ خوشم نمیاد دلتون برام بسوزه. خواستین گریه کنید روضه و مداحی بذارید، برا مظلومیت امامامون گریه کنید. بعد وسطش برا منم دعا کنید.
همین دیگه.
برچسبها: خودم
سلام.
هنوز زندم و هنوز کودک درون دو قصد اومدن به این دنیا رو نداره.
و من خستم از انتظار.
هئی...
دو روز دیگه آبجی بزرگه ده روزش تموم میشه و میره خونشون. و تا حد اقلش دو ماه در رفت و آمد از روستا به بیمارستان خواهد بود.
دیروز مامانم داشت آشپزخونه شون رو تمیز میکرد. دید آبجی بزرگه ادویه کاچیش رو که آورده هیچ، شیرخطت و ترنجبین هم آورده برای اینکه اگه بچش زردی داشت بده بهش.
تا کجاها رو فکر کرده بود، اما دو ماه خونه نمیاد.
یه ماه پیش میگفت باید لباس سایز یک بگیرم، نداره.مامانم چند دست لباس سایز یک گرفت، اما تا بیاد بیرون باید سایز دو بپوشه.
من فکر این چیزا رو نکردم. اونقدری لباس نداره، مخصوصا نوزادی، مامانم قرار بود با پارچه تریکو بدوزه، اما هنوز ندوخته.
ولی خیلی به فکر اینم که اگه رفتم بیمارستان کسی زنگ نزنه، پیام بدن تبریک بگن یا حال بپرسن، اومدم خونه فلان غذا رو بپزن، کاچی بپزن و یا فلانی بیاد بمونه بیمارستان... بعد از احوال نی نی آبجی بزرگه با خودم میگم بهتره برنامه نریزم. از کجا معلوم زنده بیام بیرون؟
امروز به بچه مردو میگفتم، شاید اصلا زنده نموندم، بعد با خیال راحت همون اول جنازم رو میگیرین و ده روز و چی بخوره و نخوره هم ندارین.
یادم نیست چیزی گفت یا نه. ها گفت بادمجون بم آفت نداره تو نمیمیری 😂
میگه شاید بچه طوریش بشه، اما تو نمیمیری.
بعد گفت مگه بم بادمجون داره؟ گفتم لابد.
برچسبها: کودک درون۲# آبجی بزرگه# مادر# بچه مردم
سلام.
نی نی دو روزه دیش نکرده، زنگ زدن به باباش که بیا رضایت بده دیالیزش کنیم.
آخه بچه ۶ روزه رو چه به دیالیز؟
+خدا لعنتشون کنه با عجله کردنشون.
الان خبر دادن که کمتر از نیم ساعته که ادرارش اومده.
فقط بلدن نگران کنن مامان و بابا و خانواده رو.
دیشب به شوخی میگفت شوهرت بد اخلاقه، مثل اون مردایی که مست میکنن.
گفتم مگه مردایی که مست میکنن چطورین؟
گفد بعضیاشون مست میکنن و مهربون میشن، بعضیاشون بد اخلاق میشن و زنشون رو میزنن.
گفتم تو وقتی خوابی مست میشی.
بعضی وقتا مهربونی، بعضی وقتا هم بیدار شی یهو، بد اخلاقی و من و علی رو دعوا میکنی.
میخنده فقط.
برچسبها: بچه مردم
سلام.
دیشب میخواستم یه سر بیام خونم که دوش بگیرم، علی خونه مامانم خوابش برده بود.
اومدم و موندم. یکسره میخواستم بخوابم یکم که سرم سبک بشه و سر دردم بهتر بشه، اما خوابم نمیبرد و بعد مدتها با بچه مردم از هر دری صحبت کردیم. از جنگ چین به تایوان گرفته، تا آیا میای ملاقاتم بیمارستان یا نه.
بعدم گفتم علی رو بیار، گفت بذار یه شب بمونه. یا زنگ بزن خودشون بیارن.
رخت خواب انداختم، ساعت دوازده و نیم تازه داشت خوابم میبرد که نرگس زنگ زد بیا ببر بچت رو.
گفتم خودت بیار. گفت بگو بچه مردم بیاد، گفتم خوابه، منم این وقت شب نمیام، خودت بیار و قطع.
یکم بیدار موندم که شاید بیارش، اما خبری نشد و خوابم برد. ولی خوب مثل آدم نخوابیدم، یکسره بیدار میشدم که شاید بیارنش.
الانم بچه مردم رفت و تنها عمرا خوابم ببره.
پاشم رختخوابا رو جمع کنم، آشپزخونه رو یه دست بکشم و برم خونه مامانم بخوابم.
سر درد کم خوابی کی من رو رها کنه، نمیدونم.
سلام.
این روزا از استرس خسته و عصبیم.
بچه اول خیلی خوبه، هیچی نمیدونی استرس معنی نداره.
سلام.
امشب دوتا گربه تو حیاط باهم دعوا کردن، ثلی موی گربه دسته دسته ریخته توی حیاط.
دو روزه گاز رو تمیز نکرده بودم، امشب تمیز کردم.
جا ادویه ها رو هو خیس گذاشتم، فردا اگه عمری بود بشورم.
شیشه چای خشک رو شستم.
خوابم میاد.
علی نمیخواست بخوابه، برقا رو خاموش کردم، خودم رو به خواب زدم. از جاش پا شد، رفت پشتی رو انداخت و مهتابی رو روشن کرد و کلی ذوق کرد که روشن کرده.
من همچنان بهش بی توجهی کردم که اونم بخوابه. یهو دیدم شلوارش رو میخواد در بیاره، دعواش کردم و بغلش کردم.
داشتم تاپ تاپ میزدم بخوابه که گفت ناز.
هیچی دیگه یه ربع بیست دقیقه ای صورتش رو ناز کردم تا خوابش برد.
خستم.
+بچه مردم قبل از اینکه رختخوابا رو بیارم غش کرد. گفتم پاشو رختخوابا رو بیار، گفت خودت بیار دیگه، بعد خوابش برد. ازونجایی که بدون تشک خوابم نمیبره، مجبورم خودم بیارم.
برچسبها: تربچه
سلام.
دیشب زهرا و عروس ماکارانی پخته بودن.
همه سر سفره دور هم جمع بودیم، البته به جز دامادا.
کل خانواده+عمه+یاد آقاجان.
++امشب و چند شب بعد بچه مردم برا شام خونست و باید بشینم خونه خودم، شام بپزم 😁
سلام.
امروز به نرگس گفتم قرار بود زهرا ازم عکس بگیره.
گفت باشه من میام آرایشت میکنم، به زهرا میگم بیاد عکس بگیره.
اومدم خونمون، یکم بعد نرگس اومد، بعد زهرا اومد و کلی عکس گرفتیم، چای خوردیم و باز اومدیم خونه مامانم.
+نی نی رو عمل کردن،
دیافراگمش سوراخ بوده، دوختنش.
روده ها رو گذاشته سر جاش.
هنوز باید بیمارستان باشه ببینن ریه رشد میکنه یا نه.
گفتن براش انرژی مثبت بفرستید.
همون دعاکنید خودمون.
هنوز بستریه و چشممون به جمالش روشن نشده.
خدا کنه خوب بشه.
به مامانم گفتم پرونده هاش رو بگیرید ببرید جراحای متخصص کودکان دیگه نشون بدین. یکی رو هم پیدا کردم توی نت که جراح نوزاداست و از سیصد نظر فقط سه تا نظر غیر مثبت داشت.
به باباش بگن ببینه چه کار میکنه.
یه نفر پوضیح بده چی میشه، امکان رشد کردن ریه هست یا نه.
سلام.
دو هفته و دو روز مونده.
امروز کیفم رو ببرم خونه مامانم، هم مرتب کنیم، هم زیپش رو درست کنم.
علی سی و هفت هفته و پنج روز، یه روزی مثل الان کودک درون دو به دنیا اومد.
برچسبها: کودک درون۲
سلام.
دیروز خونه ها رو جارو زدم، حیاط رو جارو زدم.
امروز قفسه های یخچال رو در آوردم و شستم، دستشویی رو تیرک زدم.
میگم هر لحظه ممکنه کودک درون دو به دنیا بیاد. خونه ها باید جمع باشه، براکه تا قبل چهل روزگی بچه آبجی بزرگه بچه من نباید بچه اون رو ببینه. و من باید خونه خودم بخوابم.
قضیه چل افتادن و این حرفا. اگه چل افتادن درسته، پس باید همه بیمارستانا برا هر مریض یه اتاق خصوصی بدن.، نه سه چهار نفر توی یک اتاق.
مامانم میگه چل دایی آخری افتاده روی آبجی بزرگه، برا همین ریز مونده.
میگم باشه قبول، اما چل کی افتاده رو من که ریز موندم؟ میگه تو شیر جوش خوردی. خالم رو روز به دنیا اومدن من عقد کردن، با شوهر خالم که الان خیلی هم از هم راضین. بعد مامان من جوش زده برا آبجیش و من قد کوتاه موندم.
عجب.
وگرنه که قد بابا و مامانم صد و هشتاد به بالاست 😒
(الکی مثلا)
خلاصه که آره. اونطور که آبجی بزرگه میخواست نشد و موند خونه مامانم. ولی اونطور که خواست شد و مامانم جمعش نمیکنه، یعنی تا الان نبوده که جمعش کنه. عروس براش غذا میپزه، کاچی میپزه. منم که خمیر میرم، میشینم، غذا میخورم و میام خونم.
نهایت کاری که میکنم برا آبجی بزرگه چای میریزم و نبات میندازم توش، براش میبرم.
عروس میگه انار جون من تورو جمع نمیکنم، مامانت جمعت کنه، من درس دارم.
اونجا چیزی نگفتم، اومدم خونه با خودم گفتم من مثل آبجی بزرگه نیستم به خاطر یه تیکه مامانم، دیگه نخوام مامانم جمعم کنه.
ان شاءالله زنده باشه، سر همه بچه هام میام خونشون چتر پهن میکنم ده روز اولم رو.
+چه همه حرف زدم
سلام.
یکی از ساغروونیا، همون شبی که بچه آبجی بزرگه دنیا اومده، دنیا اومد.
بچه از مچ یه دست نداره. ریه هاشم مشکل داره.
جالبه همه سونوهاش رو هم رفته بوده، ولی هیچ کدوم بهش نگفتن بچش نقص عضو داره. جای به نسبت جایی که ما میریم گرون تر هم رفته.
هم از آبجی بزرگه پرسیدن، هم مامان اون بچه که واکسن کرونا زده بودن؟
جواب دوتاشونم مثبت بوده. آبجی بزرگه دو دز زده، اون مامان ۴ دز.
و خوب تو روستاها فقط واکسن سینوفارم بود.
بابای منم سینوفارم زد. و هیچکی بهش نگفت قرص آسپرین مصرف کنه.
بازم خدا رو شکر که مامانم نزد.
+امروز نی نی عمل داشت، و من هنوز نرفتم خونه مامانم، بپرسم چی شد.
ان شاءالله که خوب شده باشه.
سلام.
دیشب داشتم از بچه مردم جلو خودش تعریف میکردم.
میگه الان اینا رو میگی، موقع قهر کردن همش رو فراموش میکنی.
گفتم نه من هیچوقت خوبیات رو فراموش نمیکنم.فقط موقع قهر و دعوا، اون بدی ای که باعث قهر شده پررنگ تر میشه، خوبیات کمرنگ میشه در نظرم.
میخنده میگه خوب دیگه خوبیام پاک میشه.
گفتم نه فقط کم رنگ میشه.
برچسبها: عشق
سلام.
روحم خستست.
خدا کنه بخوابم و بیدار شم ببینم حد اقل بدون پرده دیافراگم بودن بچه آبجی بزرگه خواب بوده.
بچه اونقدری رو باید عمل کنن.
سلام.
علیزاده میخونه کن خدا مهربونی کرده روز تولدم تورو واسم فرستاده؟(البته من چکیدش رو گفتم، میدونم این نیست)
حالا امروز تولد آبجی بزرگست و بچش به دنیا اومد.
فقط زهرا میگه گفتن ضربان قلبش مشکل داره که دعا کنید چرت گفته باشن.
برا که اون بیمارستان چرت و پرت زیاد میگه تا بیشتر نگه دارن.
خلاصه که دعا کنید دیگه.
سلام.
بچه مردم جمعه نمیره سر کار. و من خوشحالم.
دلم براش تنگ شده از بس نمیبینمش 😂
نه دیگه، بیرون نمیخوایم بریم. همین که ببینمش، بشینیم حرف بزنیم، بهم دیگه یکم گیر بدیو. سرش نق بزنم.
فکر کنم اونم دلش برا علی تنگ شده. امروز موقع رفتن بوسش کرد.
+دیشب علی رو سر شب خوابونده بودن.
شب ما دوازده و نیم همه لامپا رو خاموش کردیم تا خوابیم. ولی علی خوابش نمیبرد و دلش میخواست بازی کنه.
حلقه هاش رو جلوش گذاشته بود، مثلا توشون چیزی میریخت، بعد میذاشت جلو دهن من میگفت بوبول(بخور) اولش میگفتم خودت بخور، ادای سر کشیدن رو در میاورد و هورت میکشید و دوباره میچیدشون و توشون چیزی میریخت. یا بطریش رو میذاشت دهنم میگفت بََبَت بُبُل.
بعدش که برقا خاموش شد خودم رو به خواب زدم و علی هم تا یک و نیم با خودش بازی کرد و اومد بغلم خوابید.
بچه مردمم که همون اول بیهوش شد.
برچسبها: تربچه# حرف زدناش# عشق# بچه مردم
سلام.
دیروز بلاخره رفتم سونو.
قد و وزن رو ننوشت، فقط وقتی گفتم سونو قبلی تاریخ به دنیا اومدنش رو ۹ آذر زده، تعجب کرد.
بعد گفت به خاطر ریزی بچت الان میزنه سی و چهار هفته و یک روز.
اومدم خونه زدم توی نت نوشته بود تو هفته سی و پنج وزن بین دو و صد تا دو و سیصده. قدشم ۴۶.
خوب علی هم تو همین سی و هشت هفتگی به دنیا اومد، سی و هفت هفته و پنج روز، ولی قد و وزنش مثل سی و پنج هفته ها بود، پس طبیعیه.
بقیه چیزاش طبیعی بود. به جز نحوه قرار گیریش که اینم مثل علیه و پا دردم همونطور که حدس میزدم برا کودک درونه.
حالا امروز قراره با آبجی بزرگه بریم پیش مامان عروس، اونم یه نظر بده.
وقتی زیاد پیاده روی کنم یا واستم، پا درد میشم. برا همین با آبجی بزرگه نمیرم بیمارستان. از خونه مامان عروس اسنپ میگیرم تا خونه.
دیروز پیاده روی کردم داشتم شهید میشدم. یکسره مثل بچه کوچولوها به زهرا میگفتم چرا راه تموم نمیشه؟ چرا نمیرسیم خونه؟
+آبجی بزرگه بچش هفته دیگه به دنیا میاد. یکم سر اینکه لج کرده میخوام خونه خودم باشم، باهاش دعوا کردم. با مامانمم یکم بحثشون گرفت. از بس حرفاش غیر منطقی و مسخرست. مامانم کلی از حرفاش ناراحت شد. ولی مرغ آبجی بزرگه یک پا داره.
به مامانم میگه مگه شما سر بچه هات رفتی خونه بابات که من برم؟
گفتم اولا که مامانی تو روستا نبود، هرکی میرفت جمعش کنه صبح میرفت، شب برمیگشت خونش.
دوما مامانی ننه نداشت، زن بابا داشت.
سوما شوهر تو خیلی آدمه، فکر میکنی تنها باشی کمکت میکنه؟+یکی دیگه از خاصیتای بدمون لجبازیه. فقطم بین ما چارتا خواهره(البته مامانمم لجبازه ولی نه اونطوری که هییچکی روش اثر نذاره) درجه لجبازی هم متفاوته. یکی بیشتر یکه کمتر.
بعضی وقتا لج میکنی، ولی یک آدم مورد قبولت باهات حرف بزنه، کوتاه میای. لجبازی آبجی بزرگه از نوع حاده. حرف هیچکی جز خودش رو قبول نداره. مگر اینکه بابام بره تو خوابش یک پس گردنی بزنه بگه ننت رو دق نده(البته بابام دست بزن نداشت، همیشه هم حق رو به دختراش میداد)
برچسبها: کودک درون۲# آبجی بزرگه# مادر# انار عصبانی
سلام.
هر وقت قراره سوار مترو بشم، یاد حرف اون آقاهه تو بومرنگ میفتم.
که باید تاکسی بگیری بری ایستگاه اتوبوس، بعد ازونجا اتوبوس بشینی بری ایستگاه مترو، بعد مترو بشینی بری ایستگاه مقصد، بعد موتور بگیری بری مقصد مورد نظر.
الان ما اسنپ گرفتیم اومدیم تا مترو، از ایستگاه مقصد هم باید پیاده بریم کلی تا برسیم به مقصد. یا مثلا اسنپ بگیریم.
میشد از اول تا آخر اسنپ گرفت،به صرفه ترم بود، ولی خوب ترافیکه الان و ما عجله داریم.
سلام.
تو ایتا عضو یک کانال مشاورم.
مشاورش اسمش آقای محمدیه.
چیز جالبی میگه، میگه اگه چند سال با یه پسری در ارتباطین، میدونید ازش شوهر در نمیاد، ازون رابطه بیاید بیرون. این یه رابطه سمّّیه.
عمرتون، فکرتون رو هدر ندین.
نترسید، طوریتون نمیشه، فقط سه تا ۶ ماه گریه میکنید و بعدش خوب میشید.
+به نظر من پسری که شعور داره و فرهنگ داره خودش باید به دختر بگه من نمیگیرمت. و خودش اون دختر رو بلاک کنه.
برا دخترا سخته بیرون اومدن از رابطه سمی.
مثلا میبینی دختره به خاطر پسره همه موقعیتای ازدواجش رو رد کرد. یهو پسره گفت نمیخوامت برای زندگی. خیلی ضایست.
یا پسره میگه نمیخوامت برای زندگی، اما دختره حرفش رو باور نکرد و ته دلش امیدوار بود بهش برسه. چون وابسته شده به اون پسر. خوب تو که نمیخوای، برو. ادامه نده. وابسته تر نکن.
+میگه رابطه سمی فقط بین دختر و پسر نیست. بین دوتا دوست و رفیق هم هست.
وقتی توی دوستی میبینی یکسره داره ازت سو استفاده میشه، دوستیتون یه جور انگار یه طرفست اونم ارتباط سمی هست. اونم بذار کنار.
سلام.
دیروز ساعتای دو و نیم میخواستم نماز بخونم علی اذیت میکرد.
گفتم تلویزیون رو روشن کنم؟ گفت نه. یعنی آره.
تلویزیون رو روشن کردم. شبکه پویا مدرسه تلویزیونی بود. شبکه ها رو یکی یکی زدم تا پیام بازرگانی پیدا کنم.
شبکه پنج فیلم سینمایی چینی کودکانه شروع شد. گذاشتم باشه. خواستم نماز بخونم، علی گفت اوسن(روشن). یعنی نمیخوام این رو عوض کن.
شبکه ها رو رد کردم رسیدم نون خ.
نشست خیلی زیبا و در سکوت، نون خ تماشا کرد.
اکثر اوقات سریال و سینمایی آدم بزرگا رو ترجیح میده به برنامه کودک.
ولی در کل زیاد اهل تلویزیون نیست.
+تو گفتینو اکثر وقتا جواب نمیدم جدیدا.
هیچوقت با اسم"من" نیاین. اگه میشناسمتون یا تو وب کامنت دادین تا حالا، با همون اسم بیاید. شاید جواب دادم.
برچسبها: تربچه# حرف زدناش
سلام.
میگه هر هفته، به هفتا خانوم یا آقا، با قرعه هفت میلیون میدن.
واقعا هفت میلیون چیه؟
هفته ای ۴۹ میلیون.
یه وقت کمرشون رگ به رگ نشه.
از رستمی تعجب میکنم که اومده تبلیغ میکنه و با جمله آخرش که مثل بچه کوچولوها میگه من که خیلی دلم میخواد برنده بشم، هم چندشم میشه هم خندم میگیره(خوب هفتمن کجای شما بازیگرا و آدم معروفا رو میگیره).
+علی پیام بازرگانی دوست داره، حتی سکوتشم بزنیم میشینه نگاه میکنه.
